چرا؟

تندی و تیزی لحنش آزارم می داد و آرامش را از من می گرفت، عصبی گفتم:

نمی دونم.

از کوره در رفت، با عصبانیت گفت:

چرا ، می دونی، خوب هم می دونی، منتها این قدر بچگانه س که خودت هم رویت نمی شه بگی.

حرصم گرفت، اگر می دانست، پس دنبال چی بود؟ چرا می پرسید؟ با پرخاش گفتم:

آره، راست می گی بچگانه س، اصلا همه چیز من همین طوره. چرا می گی بچگانه؟! بگو، راحت بگو، احمقانه. مگه این چیزی نیست که فکر می کنی؟!

یکهو انگار بهتش زد. مبهوت و خیره به من، روی تخته سنگی نشست و در حالیکه آرنج هایش را به زانو هایش تکیه می داد، به موهایش چنگ زد، ولی چند لحظه بعدیکدفعه تحملش تمام شد و با صدایی که از خشم دو رگه شده بود گفت:

آره، دلیلی را که نشه گفت، یا بچگانه س یا احمقانه.

بعد با پوزخندی تلخ ادامه داد: و شاید هم هر دو. تو فکرت این قدر بچگانه س که خودت هم رویت نمی شه بگی.

طوری حرف می زد که معلوم بود به زحمت صدایش را پایین نگه می دارد تابتواند عصبانیت و حرص و پرخاشی را که تا آن موقع از او ندیده بودم، کنترل کند.رگهای گردنش متورم شده بود و صورتش قرمز.

رویم را برگرداندم، نمی توانستم این طور رفتار و حرف زدنش را تحمل کنم.

محکم و گزنده گفت: صبر کن، وایسا برایت بگم. تمام این مسخره بازی ها،به خاطر وجود جواد و ثریاست نیست؟! و به خاطر این فکر احمقانه که فکر می کنی دوست دارم ثریا را ببینم؟!

انگار به من برق وصل کردند.

گفت: ثریا، نه جواد.

پس تمام این مدت می دانست و به روی خودش نمی آورد. خون توی مغزم میجوشید و دندان هایم از حرص به هم می خورد و رعشه ای از غضب و عصبانیت استخوان های مرا می لرزاند. آشفته و برافروخته برگشتم و چشم در چشمش دوختم. دهانم را باز کردم که حرفی بزنم، ولی نتوانستم. خشم و بغض و حرص، مثل آتش وجودم را می سوزاند، دلم میخواست قدرت داشتم چنان فریادی بزنم که گوش هردویمان را کر کند. از ناتوانی و رنج،پایم را به زمین کوبیدم، پشتم را به او کردم و راه افتادم. او نه دنبالم آمد و نه صدایم زد. گیج و خرد قدم برمی داشتم و مدام این حرفش مثل پتک توی سرم می خورد –دوست دارم ثریا را ببینم – پس یعنی تمام این مدت همه چیز را می دانسته؟ درد مرا میفهمیده و به روی خودش نمی آورده؟! انگار جلوی چشم هایم را بخار گرفته بود. تمام خون تنم به شقیقه هایم فشار می آورد و سرم داشت می ترکید. توی این حالت اصلا نفهمیدم که به بقیه نزدیک شدم. صدای خسرو که گفت: - به به ، لیلی آمد. خانم، پس مجنون کجاست؟ - انگار مرا از برزخ بیرون کشید و تا خواستم خودم را جمع و جور کنم وحرفی بزنم، آقا رضا قبل از من گفت:

آهای آقا خسرو، چشمم روشن، برادر زن منو می گی، مجنون؟!

خسرو همان طور که دور می شد با صدای بلند گفت:

والله یک همچین لیلی، مجنون شدن هم داره....

محمد که داشت می آمد، نگاهی تحقیرآمیز و پر از نفرت به خسرو کرد و ازکنارش گذشت و به سمت امیر و جواد رفت.

همین یک لحظه و یک نگاه، ناخودآگاه باعث جرقه فکری مسموم و احمقانه درذهن من شد که فاجعه ای به عظمت بدبختی یک عمر یا دست کم جوانی ام را باعث شد.

خود به خود یاد لحظه تبریک گفتن خسرو و نگاه تحسین آمیزش و محمد که با ناراحتی مرا توی ماشین هول داده بود، افتادم.

صدای فاطمه خانم و ثریا که چایی تعارفم می کردند، مرا به خود آورد و مجبور شدم، علی رغم طوفان درونم، آرام کنارشان بنشینم. محمد را می دیدم که گرم گفتگو با جواد و آقا رضاست و بیش تر حرص می خوردم. یعنی اصلا ناراحت نیست؟!بالاخره آقا رضا گفت حرکت کنیم و برویم همان جایی که می گفت اسمش آب پری است، غذابخوریم.

همه به طرف ماشین ها راه افتادند. محمد همان طور که با جواد همقدم بود،سوئیچ را به طرف امیر پرت کرد و گفت:

امیر، من با جواد می آم. تو ماشین ما رو بیار و رفت.

همین کارش بود که ذهن از خشم و حسادت کور شده مرا نابینا تر کرد ولجبازی را مثل هیزمی زیر آتش قلبم شعله ورتر از قبل. از طرفی جلوی ثریا و فاطمه خانم و بقیه احساس خجالت و سرافکندگی کردم و حالم بیش از پیش خراب شد.

امیر که فهمیده بود موضوع از چه قرار است، بی حرف و سخن سوار شد و راه افتادیم. دوران این کلام توی سرم که – فکر می کنی دوست دارم ثریا را بینم – باتلخی آخرین رفتارش جلوی دیگران، قلبم پاره پاره می کرد. بی اعتنایی اش و در عین حال حس تحقیر جلوی دیگران، تا عمق وجودم را زخمی کرده بود. به خودم می پیچیدم و درد می کشیدم، دردی نا گفتنی، دردی که تا آن روز توی عمرم حس نکرده بودم. دو نیروی عظیم توی وجودم سر بر داشته بود و مرا له می کرد. قلبی عاشق و زخمی که از بی اعتنایی و خشم رنج می برد و حس انتقامجویی که شعله کینه را در وجودم شعله ور میکرد.

دیگر چیزی از جاده نمی دیدم و معده ام چنان می سوخت که حال تهوع به من دست می داد. وقتی امیر هم با ملایمت شروع به صحبت و نصیحت کرد و پس حرف هایش هم،غیر مستقیم، حمایت از محمد بود و محکوم کردن رفتارهای من، طاقتم بیش تر از قبل طاق شد. احساس بی پناهی و مظلومیت می کردم و خنجر تیزی که به قلبم نیش می زد، دنیا رابه چشمم تیره و تار می کرد. سرزنش های امیر، حالم را از آن که بود خراب تر کرد. به خاطر خرد شدن غرورم جلوی دیگران، به خاطر دردی که می کشیدم و به خاطر بی اعتنایی اش، دلم می خواست تلافی کنم و نمی دانستم چه طوری؟!

نفسم بالا نمی آمد که حتی کلمه ای در جواب امیر حرف بزنم و هر چه بیشتر فکر می کردم، حالم بدتر می شد. پیچ و خم های مداوم جاده و سرعت ماشین حالم رابدتر کرد، حس کردم حالم دارد به هم می خورد. با دست به امیر اشاره کردم که ماشین را نگه دارد و همان طور که جلوی دهانم را با دست هایم گرفته بودم از ماشین با قدمهای تند دور شدم، از ماشین امیر و آقا رضا هم که پشت سرمان بود گذشتم و با عجله خودم را به گوشه جاده که پر از نی های بلند بود رساندم.

دلم به هم می خورد، ولی بالا نمی آوردم. فاطمه خانم و امیر و محمد داشتند نزدیک می شدند که با دست اشاره کردم نیایند. محمد اما آمد.

دستش را روی شانه ام گذاشت و خم شد و با ناراحتی گفت:

لازمه، اعصاب من و جسم خودت رو داغون کنی و به این روز بیفتی؟!

همیشه وقتی حالم بد می شد از او فقط توجه و نگرانی و ناز و نوازش میدیدم و حالا این برخوردش برایم سنگین بود. با خود گفتم تازه طلبکار هم هست. دستش را پس زدم و از جایم بلند شدم و رویم را برگرداندم. فقط صدای نفس هایش را می شنیدمو به نظرم آمد او هم هنوز عصبانی است.

با صدای فاطمه خانم مجبور شدم باز به آن سمت برگردم.

فاطمه خانم در حالی که لیوانی آب قند دستش بود، نزدیک شد و پرسید:

مهناز جان، بهتر شدی؟! شاید گرما زده شدی. محمد، آخر یک دکتر درست وحسابی برای این ناراحتی مهناز نرفتین، نه؟!

نگاهم به چشم های عصبانی اش افتاد. دلم می خواست خفه اش کنم.

گفت: چرا، می گن نباید عصبی بشه، همین.

حالا مگه عصبی شده؟ هان، آره مهناز؟ چیزی شده؟ محمد، اگه می دونی حالش خوب نیست، می خوای برگردیم؟ یا شماها برگردین؟!

نمی دونم، ببین خودش چی می گه؟!

فاطمه خانم وانمود می کرد خیلی تعجب کرده، ولی می دانستم که از رفتارهای ما تا حالا حتما فهمیده که بین ما شکر آب است.

گفت: ا، چرا من بپرسم؟ مگه با هم قهرین؟!

محمد جوابی نداد و زمین را نگاه کرد. فاطمه خانم این بار از من پرسید:

آره مهناز؟! قهرین؟! این اوقات تلخ هر دوتون هم برای همینه، نه؟!

من هم مجبور شدم سرم را زیر بیندازم و سکوت کنم، حرفی برای زدن نداشتم.

فاطمه خانم با لحنی دوستانه گفت:

خجالت بکشین. تقصیر ماهاست که گذاشتیم این همه وقت نامزد بمونین، شماهااگه عروسی کرده بودین، الان یک بچه هم داشتین. معلومه دیگه نامزد بازی زیادی باعث می شه خوشی بزنه زیر دل آدم. برگردیم تهرون من یکی که نمی رم اصفهان تا شماها رابفرستم خونه تون، اگه نه....

صدای آقا رضا حرفش را قطع کرد که می گفت: محمد، بچه ها می گن همین جاناهار بخوریم و حرکت کنیم، چطوره؟!

محمد شانه هایش را بالا انداخت و گفت: برای ما فرقی نمی کنه، بیام کمک؟

فاطمه خانم با خنده گفت: لازم نکرده، شما اول کمک خودتون بکنین بعدبیایین و در حالی که انگشتش را به تهدید رو به محمد تکان می داد گفت:

مگه من پام به تهرون نرسه، چون برایت یک آشی می پزم یک وجب روغن روش باشه، حالا می بینی.

بعد خندان دور شد. محمد ساکت و سرد کنارم نشست و چند دقیقه بعد پرسید:

بهتر شدی؟!

یک کم.

قرص هایت رو نیاوردی؟

نه.

صدای خنده بلند خسرو که داشت چوب جمع می کرد و نزدیک ما شده بود، باعث شد هر دو یکه بخوریم.

خسرو با لحنی کنایه آمیز گفت: ببخشید مزاحم شدم.

باز هم محمد حتی به خودش زحمت نداد، کلمه ای در جوابش بگوید و در حالیکه رویش را به طرف من می کرد، زیر لب فقط گفت: - مردک مزخرف – و به من که از رفتارش ماتم برده بود گفت: اگه حالت بهتره، پاشو بریم.

از جا بلند شد و با طعنه و لحنی تلخ گفت: دستتو نمی گیرم که حالت دوباره به هم نخوره!

دوباره خون به مغزم هجوم آورد. برای اولین بار دلم می خواست خفه اش کنم و فریاد زنان بپرسم – چرا با من این طوری رفتار می کنی؟ - از نگاهم نمی دانم چه خواند که با زهر خندی تلخ گفت:

اگه ممکنه بقیه این بازی رو بگذار برای خونه، جلوی این ها دیگه بیشتراز این ادامه نده، کافیه.

راه افتاد و من هم به ناچار راه افتادم و سعی کردم غصه و خشم و عذابی را که می کشیدم با قدم های محکمی که به زمین می گذاشتم، زیر پا له کنم، ولی نمیشد. ثریا با مهربانی جلو آمد و پرسید حالت بهتره یا نه؟ دوست نداشتم حتی نگاهش کنم یا جوابش را بدهم و فقط به تکان دادن سرم اکتفا کردم. گوشه پتویی که پهن کرده بودند نشستم و زانو هایم را در بغل گرفتم و به بقیه نگاه کردم. محمد داشت به آقا رضا و امیر کمک می کرد که سعی داشتند اجاقی برای گرم کردن غذا درست کنند و منتظرچوبی بودند که قرار بود جواد و خسرو بیاورند.

امیر داد زد: جواد، خسرو، پس این چوب چی شد؟!

چند دقیقه بعد سر وکله خسرو و جواد پیدا شد. خسرو همان طور که یک بغل چوب روی دست هایش بود و یک دسته گل وحشی خیلی قشنگ هم روی چوب ها گذاشته بود، داشت نزدیک می شد.

ثریا گفت: چه گل های قشنگی، از کجا کندی؟

خسرو با دست پایین جاده را نشان داد و گفت: اون پایین، قشنگه؟!

من همان طور که چانه ام روی زانوهایم بود، بیخودی گفتم: خیلی.

خسرو فوری گل ها را دو دسته کرد دسته ای را تعارف ثریا کرد و دسته ای دیگر را به من داد و در جواب امتناع من گفت: قابل شما را اصلا نداره.

یک آن چشمم به محمد افتاد که با نگاهی سرشار از نفرت به خسرو نگاه میکرد و من بی شعور برای این که حرصش بدهم، غلیظ تر از آن که باید از خسرو تشکرکردم.

با خود گفتم بگذار بفهمد من چه کشیده ام تا بعد از این نگوید این فکرها احمقانه است.خدایا چقدر نفهم و کودن بودم که درک نمی کردم حس حسادت زنانه کجا وغیرت و تعصب مردانه کجا؟! لجبازی همیشه تنها سلاح آدم هایی است که منطق و حرف حساب سرشان نمی شود و من نمی فهمیدم که استفاده از این سلاح آن هم توی زندگی زناشویی ودر مورد مسئله ای این قدر حساس و اساسی، تا چه اندازه می تواند مهلک و ویران کننده باشد. نادانسته خودم را لگد مال می کردم و زیر سوال می بردم و تصویر ذهنی محمد رااز خودم مخدوش می کردم تا به او بفهمانم که شکی که کرده درست است. آری، من با ذهنی کور و اعمالی احمقانه نادانسته به او ثابت می کردم در انتخابم اشتباه کرده.

این بود که هر چه او را در عذاب و مشوش می دیدم، فکر می کردم با تحریک حس حسادتش دارم موفق می شوم. برای همین در رفتار زشتم پافشاری کردم. به حرف های بیمزه خسرو توجه نشان می دادم و می خندیدم، در حالی که شاید به نصف بیشتر حرف هایش اصلا گوش نمی کردم. چون فقط چشمم به خسرو بود، تمام حواسم متوجه خود محمد بود، ولی در نهایت آنچه دیده می شد، ظاهر رفتار ناشایست من بود، نه افکار و درون وجودم.

ثریا، برخلاف من، مدام سعی می کرد با جواب هایی که به خسرو می داد، او را از رو ببرد و شاید به همین علت هم بود که خسرو بیش تر روی صحبتش به طرف من بود.می فهمیدم که محمد چقدر عصبی شده، ولی به روی خودم نمی آوردم. می خواستم حس کندحسادت چقدر دردناک است تا دیگر این قدر راحت نگوید – به خاطر این فکر احمقانه کهفکر می کنی دوست دارم ثریا را ببینم – و پیش خودم فکر می کردم دارم برنده می شوم.غافل از این که این بردن عین باختن بود و خبر نداشتم.

بالاخره وقت حرکت رسید. محمد برگشت توی ماشین خودمان و من خوشحال ازاین که با هم تنها شده بودیم، توی دلم ذوق می کردم که دیگر آشتی می کنیم. حواسم به هیچ چیز نبود غیر از تنها شدن دوباره با او.

از احساس این که کنارم نشسته بود و نزدیکم بود قلبم آرام گرفته بود.همه اش منتظر بودم که سکوت را بشکند و حرف بزند. ولی او مثل سنگ، ساکت و سرد نشسته بود و با اخم هایی درهم جلو را نگاه می کرد. انگار نه انگار که من آن جا هستم. هرچه انتظار کشیدم بی فایده بود، خیال حرف زدن نداشت. بالاخره، خودم مجبور شدم صدایش بزنم. بی اختیار لحنم انگار حالت التماس و خواهش گرفت و همان طور که صدایش می زدم،دستم را روی دستش که به دنده بود گذاشتم.

محمد اما، هیچ عکس العملی نشان نداد. دوباره صدایش زدم.

محمد؟!

بدون این که رویش را برگرداند با لحنی سرد و جدی گفت: بله؟!

این بله این قدر سرد بود که حرف ها توی دهانم ماسید، همه شوقی که برای آشتی داشتم یخ زد و حرص و لج با حدتی بیش تر از قبل جایش را گرفت. دستم را باخشونت از روی دستش برداشتم و همان طور که رویم را به سمت پنجره می کردم، شیشه راپایین کشیدم تا بلکه جریان هوا صورتم را که آتش گرفته بود، آرام کند. باد چند تااز گل های خسرو را که پشت شیشه ماشین گذاشته بودم پخش کرد و محمد با عصبانیت دسته گل ها را برداشت و از شیشه سمت من به بیرون پرتاب کرد و گفت:

جای این آشغال ها این جاست؟

برایم اصلا مهم نبود، ولی نقطه ضعف او را فهمیده بودم. برای همین با عصبانیت برای این که حرص دلم را خالی کنم، گفتم:

اون ها آشغال نبود، من می خواستمشون!

نگاه عصبانی اش چنان ترسناک شده بود که مثل کارد تا مغز استخوانم نفوذکرد و من باز از ترس خفه شدم و به بیرون خیره شدم. احساس می کردم دارم محمد را ازدست می دهم و این برایم دیوانه کننده بود. در ورطه ای از رنج و غصه و حیرانی ودرماندگی دست و پا می زدم و نمی دانستم باید چه کنم؟! فقط اگر یکخورده عاقل بودم یا لااقل او این قدر بد خلقی نمی کرد تا من راه برگشت و تغییر رفتار را سد نبینم،چقدر اوضاع فرق می کرد. سیر وقایع طوری شده بود که دیگر نمی توانستم معذرت بخواهم و همین بود که دو روز و دو شب بعدی جان کندم و برایم مثل یک قرن گذشت. طعم تلخ بی اعتنایی او را جلوی دیگران چشیدم و نتوانستم هیچ کاری انجام دهم جز این که مدام برای تمام شدن آن مدت در دلم لحظه شماری کنم.

هنوز هم بعد از سال ها وقتی به آن دو روز فکر می کنم جز تصاویرغبارآلود و گنگ چیزی به یاد نمی آورم. از آن همه زیبایی طبیعت و مناظر زیبا وجاهای مختلف انگار هیچ چیز ندیدم. فقط عذاب کشیدم و دقیقه شماری کردم تا موقعبرگشتن برسد.

بالاخره پنچشنبه شب برگشتیم.

 

 


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط: رمان ایرانی ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : یک شنبه 29 فروردين 1395برچسب:, | 1:46 | نویسنده : محمد |

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • سحر دانلود