آرزوی پر ماجرا




پدری با دو فرزند کوچکش مشغول قدم زدن در پیاده رو بود.

پسر بزرگتر پرسید: پدر جان ما چرا اتومبیل نداریم؟

پدر گفت : من یک پدر زن ثروتمند پیر دارم، اگر او فوت کند، ثروتش به مادر زن من خواهد رسید، پس از آنکه مادر زنم هم مرد، ثروت او به ما رسیده و من خواهم توانست که یک ماشین برای خودمان بخرم.

پسر کوچک ، پس از شنیدن حرف پدر گفت: پدر جان، من پهلوی شما خواهم نشست.

پسر بزرگتر با ناراحتی جواب داد : تو  باید عقب بنشینی، جای من در جلو می باشد.

دو برادر ناگهان شروع به دعوا و کتک زدن همدیگر کردند.

پدر که خیلی عصبانی شده بود، گفت: بیایید پایین ،بچه های بی تربیت.

تقصیر من است که شما را سوار ماشین کرده ام.

 



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط: داستان زیبا ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : چهار شنبه 31 شهريور 1395برچسب:, | 19:42 | نویسنده : محمد |

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • سحر دانلود