امروز

 

امروز گفتم : دکتر مشگل او چیست؟

 
دکتر گفت : کهولت , پیری , مغزش کوچک شده  , ریه عفونت کرده  ,  مغز عفونت کرده .


امروز گفتم: تو یک ماده ببر بودی  و هفت بچه یتیم را به دندان کشیدی و بزرگ کردی . با زمین و زمان جنگیدی .


گفت: حالا یک تکه گوشت  خوابیده به روی تخت بیمارستانم  که 65 نفر برای همراه  بودن یا نبودن من دعوا می کنند .


امروز گفتم:  تو نود سال این تن را باخود کشیدی و خسته شدی ؟می خواهی از  حالا تا ابد استراحت کنی؟


گفت: تنم خسته است ذهنم خسته نیست


.


امروز گفتم :همه مردن تو را قبول کردن .


گفت: خود من هم قبول کردم . مگر یادت نیست همیشه  می گفتم " یا شفاء   یا رفاه ".

 
امروز گفتم : تو می دانی من هیولایی هستم  که از خستگی دیگران تغذیه  می کنم و با تماس دستم  با کف  و ساق پای بیماران و خستگان و بلعیدن خستگی آنها  عطشم فرو می نشیند .


گفت: خسته ام  سالهاست خسته ام  از وقتی دیگر گذشته و حافظه ای  ندارم  خسته ام .


امروز ملافه سبز رنگ بیمارستان را کنار زدم  و  یکدست در پاشنه پای  خسته و چروکیده اش  بردم  و خوردم و بلعیدم  خستگی  چند ده ساله اش را  و با دست دیگر گرفتم دستش را که با آن به من سالها غذا می داد.

 

گفت: اما این بار با انگشت  دستش رسم کرد دایره ای را در کف دستم  چندین بار  این بار با انگشت دستش گفت.


برچسب‌ها:

تاريخ : سه‌شنبه 19 بهمن 1395 | 22:55 | نویسنده : yaddashtkon | ارسال نظر(0)

.: Weblog Themes By SlideTheme :.

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید



  • سحر دانلود