او (2)

 

 

چند صد متر آن طرف   تر  روبروی بیمارستان ساسان  نیمکتی هست  میان درختان اقاقیا و افرا  و ارس و بوته های رز در همان گذر گاه  بلوار کشاورز  برای اجرای مرحله ای دیگر از بزم و سورچرانی  انفرادی  . چه دلچسب است فرو بردن دود  حاصل از سوختن کاغذ و تنباکو . دودی که  چون لحافی گرم به روی تنی بی پناه و یخزده  و چون مرحمی شفا بخش بر زخمی   عمیق  بر مخاط حلق و حنجره  ای بغظ  آلود  افشانه آرامش کند. پاکت سیگار  و فندک بیک را از میان هرج و مرج قالب در کیف خود جدا می کنم و سیگار را آهسته به میان دو لب خود می برم و  و طعم  گس تنباکو را با طعم سیر و ادویه و سس و نسکافه اضافه می کنم.



با فشار تکمه فندک که تصویر مینیاتوری دخترک باربی  بروی آن نقش بسته  و دیدن شعله کوچک آتش  دلم کمی گرم می شود . مقاربت و نزدیکی آن شعله کوچک و نوک سیگار که با نوک دماغ گوشتی من  در یک راستا است  مولدی مبارک را  به درون غم دار و  درد آلودم هدیه می دهد  دودی, هوایی , ابری,  مه ای گردنده در گلو . یاد آور  تمامی گذشته ام . بوی تند سیگار . بوی تند سیگار  پدرم که همیشه بخشی جدا نشدنی  از پدرم  و پیکان مدل 51 او بود  همان پیکانی که  در مسیر جاده جمکران – قم جهت ادای  نذر شفا یافتن دختر کوچک و توپول  پدر و مادرم  در هم شکسته شد و تبدیل به تابوت پدرم  شد . سیگار یاد آور تمامی از دست رفته هایم است .اولین  پوک را به سیگاری زدم  که لب عباس آن را به کام گرفته بود .عباس برای من تبلور مطلق قدرت و زیبایی  یکجا بود  سیگار  را دوست داشتم چون عباس دوست داشت . موتور سیکلت  هندا 125 را دوست داشتم چون عباس عاشق آن بود . شب های  جمعه  در پارک جمشیدیه  دو و سه  پوک حشیش را دوست داشتم چون عباس آن را دوست داشت .دنیا با تمام زیبایی هایش , روز  و شب   همه و همه  برایم عباس بود . بوی  عفونت  لثه و دندانهایش  برایم  شمیم عشق بود . ودر نها یت  بهای تمامی این دلبستگی ها  معادل  یک جارو برقی ,یک آبمیوه گیری , یک  یخچال  دو درب بود  که من از روی جهیزیه ام برداشتم  و فروختم  و به او دادم  و او رفت .

خانم  ما اینجا  بیشتر از این که همکار باشیم  دوست  هستیم , فامیل هستیم , اصلا ما یک خانواده ایم . من از شما می خواهم اینجا  احساس غریبی  و غربت نکنید  اینجا را خانه خود تان بدانید و  راحت باشید . از همه نظر  راحت باشید  . از امروز که در این شرکت مشغول کارمی شوید  تصور نکنید اینجا محل کار است  با تمام وجود در نظر داشته باشید اینجا منزل خودتان است و من  مدیر و رئیس  و صاحب شرکت  و کارفرمای شما نیستم بلکه عضوی از خانواده شما هستم . من امید وارم  در کنار هم  روزهای خوش و پر باری داشته باشیم  

شرکتی بود بر فراز برجی مدون و بلند در شمال میدان ونک  با زمینه فعالیت مشارکت در ساخت ( تولیدی- صنعتی ) مضاربه مشاوره در امور؛ اخذ انواع وام اخذ تسهلات ریالی - ارزی ارائه طرحهای توجیهی , شرکت مهندسی سرمایه گذاری.مدیر و مالک اصلی شرکت مردی بود با ته ریشی  آراسته و آنکارد کرده  با رعایت کامل" الحق نسا " در روی گونه و زیر گلو و لکه ای متراکم و تیره و برجسته میان دو ابرو . برجی که ما بر فراز آن بودیم چهار سو  و بال داشت و واحد ما در بال شمال غربی بود و میز من دیدگاهی  مشرف به شمال  و غرب تهران داشت . بعد از گذشت چند ماه رابطه من و جناب مدیر از فامیلی و خانوادگی گذشت و بنا به توافق دو طرفه در حد بالا تنه ادامه پیدا کرد . روزهای پی در پی من بعد از وقت اداری  و بستن درب ورودی  و قطع خطوط تلفن  در حالی که مدیریت  محترم  بدنبال گمشده کودکیش و گره کور "عقده ادیب" خود در میان بدن فربه و چاق من مانند گربه ای گرسنه بدنبال دنبه و چربی  می گشت  چشم به دور نمای پنجره کنار میز کارم داشتم و خزیدن خورشید را در پشت برج میلاد می دیدم  و در سرخی غروب "عقده الکترا " خویش را جستجو  می کردم  تا پایان سفر خورشید و گرگ میش شدن آسمان وخالی کردن  قوری و خاموش کردن سماورآبدارخانه شرکت و نوشیدن آخرین چایی  یک روز پر کار . با گسترش رابطه و تقاضای بیشتر جناب مدیر من حاضر نشدم برای یک موقعیت شغلی  قیمتی  بیشتر از این پرداخت  کنم  و این عدم پرداخت باعث اخراج همراه با توهین و تحکم  من شد.

 

ادامه دارد


برچسب‌ها:

تاريخ : پنج‌شنبه 20 آبان 1395 | 23:10 | نویسنده : yaddashtkon | ارسال نظر(0)

.: Weblog Themes By SlideTheme :.

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا


  • سحر دانلود