صخره مرجانی (7)
در جایی از گیتی رشد و تکوین پیدا می کنیم که ارواح ارتقا یافته ما خاصیت مصلوب و اسیر شدن بیشتری دارند در دوران زندگی خاکی خویش قفسها و زندانها و پوکه هایی برای روح خود می سازیم . ارواح آزاد مانند تکه های بخار متساعد شده در فضا از بهم پیوستن ابرهایی عظیم باران زا می آفر ینند .
من و ما مجموعه ای از ارواح آزد شد ه و سیال و جاری بودیم و در پی ارواح اسیر وابسته به گذشته مان ودر آخرین سیرمان در پی اسیر ترین وابسته خویش جزب نقطه ای شدیم . محلی , ساختمانی , داخل کمدی جالباسی شکسته ای باریکه های بهم بافته چرمی در هم تنیده شده رشته های چرم ناله و فریاد ژرفی در آنها نهفته است .
گویا این مصنوع دست یک "شلاق" است. در میان تسمه ها و رشته ها و ناله ها و زجعه ها در هم تنیده "شلاق" آشنای اسیری را شناختم . "حاج هاشم قادری " آشنای دوران قدیم هیچ وقت ندانستم کار او چیست . مردی با خدا و مومن نشان می داد . با چشمانی دریده و مهاجم . چنان در بافت چرمی شلاق که پوکه مادی روح اسیرش بود تنیده بود که آزاد شدن او امکان پذیر نبود . و سعی ما و او بی نتیجه . بصدا در آمد و گفت : نمی دانستم هر شلاقی را که بر پوست تن محکومی می نواختم دهلیزی برای روح خویش می ساختم . تعداد محکومان شلاق خورده من بسیار و تعداد نواخت شلاق من بی شمار . آن ابزاری که در دست داشتم ودر هوا می چرخاندم که دردناکتر بر آن فرو دستان بنشیند زندان پر دهلیز در هم پیچیده روحم بود. چشمانم دریده تر و دندانهایم به هم فشرده تر . صبر و تحمل محکومان آنها را آزاد ومن را ذره ذره اسیر تر می کرد.
ناتوان از آزادی روح اسیر "شلاق چرمی " جاری شدیم در زمین و زمان در هر کجا که ذهن ما می شناخت . هر کجا که افکارمان می فهمید و از همه جا بهتر آن" صخره مرجانی" بود . با در آمیختن ما با او احساسات بی شماری به اشتراک گذاشته شد . حس کردم نوازش اقیانوس را بر پنجه مرجان . حس کردم نواز ش دستان مادری را برگونه فرزندش. حس کردم پرواز یک خلبان ژاپنی سقوط کرده در اقیانوس را . حس کردم قایق رانی ماهیگیر سریلانکایی را . حس کردم غوطه وری غواص نیوزلندی را . حس کردم شنای بی پایان یک نهنگ را . وفهمیدم جاودانگی عنصری به نام محبت را در تمام دنیا ها و اینکه محبت سنگ بنای جاودان روابط تمامی هوشمندان است.
تمام
برچسبها:



