خوش آمدی : [Login_Name]
آخرین ورود:[Login_Date_Last]
نام کاربری : [Login_Username]
ارسال پست جدید
پنل کاربری
مشاهده پروفایل
ویرایش پروفایل
ارسال پیام
پيام خصوصي (خوانده نشده [Login_Count_Message])
پیام های ارسال شده
خروج از سایت
چت نهان | روم نهان | روم | - چت نهان محبوب ترین چت روم ایران زمین پاتوق دختر پسرها سنیگل - دوشنبه 08 دی 1404
چتت نهان | نهان چت | شلوغ ترین چت روم ایران - نهان چت | چت نهان شلوغ ترین و قدیمی ترین چت روم ایران زمین
اکبر یوسفی - عرض سلام و خسته نباشد و تشکر از عنایتی که می فرمایند. - دوشنبه 08 دی 1404
صدای مشاور - مدارس شاهد - دوشنبه 08 دی 1404
شیما - سلام
هونام سنگ - سلام وبلاگ خوبی دارید بهتون تبریک میگم ممنونم ازتون دوست عزیز
میلاد شیرزادی - سلام،من دوتا از این طرحا رو میخوام،برام میفرستین؟از بالا دهمی و یازدهمیرمان عاشقانه عشق خیالی
اونروزا خانواده حسابی و تهرانی ، روزهای شلوغ و خوبی را پشت سر می گذاشتند
. همه به آرزوهایشان رسیده بودند . به جز مهشید و جمشید . آخه تنها پسر
خانواده حسابی داشت داماد می شد که دختر خانواده تهرانی رو خوشبخت کنه .
این دوتا از بچگی با هم دیگه بزرگ شده بودن و همه اون دو تا رو به نام
همدیگه صدا می زدن .
چند داستان ترسناک و واقعی
<<اريك>> ده سال در شيفت شب آلكاتراز كار كرد. از نظر او بدترين قسمت كار، رفتن به اتاق اعدام با صندلي الكتريكي بود. يك شب او روي صندلي شوك نشست و عكس يادگاري گرفت تا به دوستانش نشان دهد. وقتي فيلم را ظاهر كرد در عكس تصوير صورتي را ديد كه از پشت صندلي خيره به او نگاه مي كند. او هنوز هم نمي داند آن صورت چه بود. اريك مي گويد گاهي اوقات واقعا احساس وحشت مي كردم. نگهبان هاي ديگر داستان هايي درباره اتفاقات آن جا تعريف مي كردند ولي من سعي مي كردم توجهي به حرف آنها نكنم اما گاهي اوقات احساس ترس اجتناب ناپذير بود.
هراس در پناهنگاه
پیشدرآمدی بر مجموعهی نگهبانان
این یک داستان خیالی است، اما در مکان و زمانی واقعی میگذرد و از رویدادهایی که در آن دوران اتفاق افتادهاند، بهره میگیرد. نوشتن داستان در موقعیتی ورای حضور نویسنده و آوردن جزئیاتی حقیقی از آن، نیازمند شنیدن خاطرات کسانی بود که در آن فضا حضور داشتند. پس جا دارد از دوستان عزیزی که لطف کردند و خاطرات آن دورانشان را با من به اشتراک گذاشتند، سپاسگزاری کنم.
ماجرای شیر و وزیر
تنها کسی که از حقیقت ماجرا سر در آورد، همسایهی روبهرویی وزیری بود که آن روز بچه را نگه داشته بود. ماهی یکی دو روز بچه پیش همسایه میماند. جایش هم چیز خاصی نمیخواست. فقط وقتی پرواز خانم وزیری به جنوب بود، برایش پنیر خرما میآورد. انگار آقای وزیری بیماری خاصی داشت و وقتی حملهی بیماری عود میکرد، برای بچه خوب نبود نزدیک باشد.
خانم اصلانی، پشت به در آسانسور، رو به آینه ایستاده بود و با اخم از بالای قد قابل توجهش، به مرد لاغر کوچکاندام شیکپوش آرام ساکت رنگپریدهای نگاه میکرد که سرش را پایین انداخته بود. اخم خانم اصلانی یک کلافگی درونی را تصویر میکرد که داشت وجودش را میخورد. آقای وزیری، همکار خانم اصلانی و بزرگترین مشکلش شمرده میشد.