چت نهان | روم نهان | روم | - چت نهان محبوب ترین چت روم ایران زمین پاتوق دختر پسرها سنیگل - دوشنبه 08 دی 1404
چتت نهان | نهان چت | شلوغ ترین چت روم ایران - نهان چت | چت نهان شلوغ ترین و قدیمی ترین چت روم ایران زمین
اکبر یوسفی - عرض سلام و خسته نباشد و تشکر از عنایتی که می فرمایند. - دوشنبه 08 دی 1404
صدای مشاور - مدارس شاهد - دوشنبه 08 دی 1404
شیما - سلام
هونام سنگ - سلام وبلاگ خوبی دارید بهتون تبریک میگم ممنونم ازتون دوست عزیز
میلاد شیرزادی - سلام،من دوتا از این طرحا رو میخوام،برام میفرستین؟از بالا دهمی و یازدهمیرمان بمون کنارم
فصل ششم
جلوي آينه ايستاده بود وتلاش مي کرد که گردنبندش را ببندد.ارميا پشت سرش روي تخت نشسته بود .سرش را به پشتي آن تکيه دادبودو همانطور که سيگار مي کشيد اوراتماشا کرد.شميم ازآينه نگاهي به اوانداخت واز بي خيالي او بيشتر حرصش گرفت.هرکاري مي کرد نمي توانست قفل گردنبندش را ببند هنوز درگير بود که دستهايي گرم ازپشت قفل هاي گردنبند را گرفت وآن را بست .برگشت وبه ارميا که دريک قدمي اش ايستاده بود لبخند زد:
- مرسي
ارميا لبخندي غمگين زد وچشمکي به شميم زد.صداي زنگ درامد هردو بهم نگاه کردند.ارميا گفت:
- مث اينکه مجنونت رسيد.
رمان بمون کنارم
فصل پنجم
- بيا دو دقه بشين باورکن خوشکل مي شي
- دست بردارشميم من دارم آتيش مي گيرم تو مي گي بيا موهاتو مدل بدم؟
- خب چيه مگه ؟مي خوام خوشکل ترشي تازشم وقتي اونجوري خوش تيپ وخوشکل ازدر بري تو اشکشم درمي ياري مطمئن باش
- ولم کن توهم
- مگه کش تمبوني ولت کنم دربري؟
ارمياچپ چپ نگاهش کردوشميم ناچارسرش را خواراند.وگفت:
- تا موهاتو مدل ندم ول نمي کنم
ارميا ازجايش بلندشد شميم به سمتش پرش کرد وبازويش را کشيد.
رمان بمون کنارم
فصل چهارم
نخیرم سوختی سوختی تقلب نکن
- اِ اِ ... ببین تو روز روشن نشسته رو بروم داره دروغ میگه. اصلا دستت به دست من خورد؟!- اولا که اون دزدیه تو روز روشن ،دوما دستم به دستت خورد تازه انقدمحکم زدم که داغ کرديارميابازهم جواب داد:- دروغ نگو بچه، وقتی میگم نمیام بازی برا همین چیزاس - حرف راستو باید از بچه شنید، نمی خواستی کباب نون ببر بازی کنی چون می ترسیدی- اصلا بیا از اول ،ایندفعه من می زنم- هه اگه گذاشتم بزنارمیا دستانش را باز کرد و شمیم دستهای خود را روی آنها گذاشت و شروع به بازی کردند دفعه سوم ارمیا با ضربه ای محکم روی دست چپ شمیم زد .شمیم جیغ بلندی کشید و به سمت ارمیا خیز برداشت و شروع کرد به زدن او، ارمیا می خندید چون ضربه های مشت شمیم انقدر ظریف بود که دردی نداشت شمیم هم که از خنده ی او حرصش گرفته بود روی سر او افتاد و تا توانست موهای سرش را کشید. صدای زنگ در آنها را از جنگ و دعوا و خنده بازداشت،
رمان بمون کنارم
فصل سوم
روی صندلی کنار دست ملیسا نشست. ملیسا زودتر سلام داد.
- سلام المیرا نیومده هنوز؟- ندیدمش حالا چیکارش داری؟ کلاس عمومی ها رو دوست نداره- غلط می کنه اگه نیاد حسابشو می رسم- چرا؟- قول داده با هم بریم کافی شاپ- نه بابا بد نگذره! قرار مَدار تو کاره؟- آرهملیسا تقریبا جیغ زد.- هه ... با کی؟- با شاه اسماعیل خان ملیسا لبهایش را جمع کرد و با اخم گفت:- مسخره- خب ندارم زوره؟ مگه همه مث توان روزی با صدو بیست نفر قرار داشته باشن- خفه ،حالا شجره نامه تو برات میارم کف برشی!- منتظرمبا صدای المیرا صحبتشان را قطع کردند.- به به رفقای بیکار جامعه حال و احوالات چطوره؟ملیسا گفت:- درست حرف بزن جلو جمع آبرو داریمالمیرا خندید. شمیم با شیطنت گفت:- چیه ملیسا باز کدومشون چشمتو گرفته؟ملیسا با دهانی باز به او خیره شد.- هان ؟؟؟المیرا چشمکی به شمیم زد.شمیم ادامه داد: اون شلوار زغالیه که تیشرت طوسی پوشیده نیس؟ اون یکی مو سیخ سیخی چی؟
رمان بمون کنارم
فصل دوم
- الي مامان بابات رفتن
- خب به سلامت .بيا کنار توهمش بايد وايسي کنارپنجره ديدبزني ؟مگه خودت ناموس نداري؟شميم بالشي را ازکنارميزتحريربرداشت وبه سمت الميراپرت کرد.الميرابادست بالش راگرفت وشکلکي براي الميرادرآورد.شميم گفت:- الميرا بيا بخوابيم ديروقته ها- سرکارکجايي؟ساعت دهه- خب ديره ديگه نيس؟- نه تازه سرشبه لاتاس- پس بيداربمونوبه دنبال اين حرف بلندشد وچراغ راخاموش کرد.- شميم ديوونه روشنش کن مي ترسم - به من چه پاشو بروبيرون - ديوونه ديوونه - داري توآينه نگاه مي کني؟- مرض - الي ...الي گوش کن ..صدا ..صدا مياد- صداي چي ؟- گوش کن ...گيتاره ..ارم...ارميا- خيله خب توهم چراهول کردي؟وقتي دلش ميگيره انقدمي خونه که خوابش ببره - آخي - دلت سوخت - اوهوم - بسکه خري - هيس ....بذارگوش کنيم
رمان بمون کنارم
فصل اول
غصه نخور دخترم زندگي همه همين واقعيتهاي تلخ وشيرينه
- راستش نمي تونم بهش فکر نکنم زندگي بدون پدرو مادرم مث يه کابوس وحشت ناکه زهره خانم که تحت تاثير حرفاي آن دختر قرار گرفته بودگفت:- بميرم برات مادر،کاش هيچ جووني مث تو اين جوري سختي نبينه ،منو فريد زندگيتو مهيا مي کنيم فقط خودتو فرزند اين خانواده بدون ومارو.. پدرومادرت، هرچندکه هرکاري هم بکنيم نمي تونيم جاي اونارو برات پرکنيم .- خانم اين دختر ما دختر صبوريه .مي دونه چه جوري ازپس زندگي گذشتش بربياد مگه نه دخترم ؟- بله عموفريد سعي مي کنم زندگي جديدوموباگذشته وخاطراتم قاتي نکنم.درهمين حين صداي باز وبسته شدن درپارکينگ وماشيني که خاموش مي شدبه گوش رسيد.او که کنجکاو شده بود عضوي ديگر از ازخانواده ي دادفر را بشناسد،نگاهش را ميخکوب در کرد .صداي پسرجواني که مادرش را به نام مي خواند درحالي که هنوز بيرون از ساختمان بود لبخند را برلبهاي دختر جوان آورد.درباز شد ومتعاقب آن پسرجوان باقدي بلند واندامي کشيده وچهره اي گيرا ونافذ وارد سالن شد:- مامان ....مامان؟....مامي جون...قربون قدوبالات چرا جواب نمي دي؟..
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید