یادداشت کن لذت ببر

تبلیغات

موضوعات

نویسندگان

پشتيباني آنلاين

    پشتيباني آنلاين

درباره ما

    به وبلاگ من خوش آمدید امیدوارم مطالبی که در وبلاگ براتون گذاشتم مورد استفاده تان قرار بگیرد و خوشتان بیاید اگر هم از مطالب خوشتان امد یا دوست نداشتید حتما در قسمت نظرات بنویسید خوشحال میشم نظرات شما عزیزان را بدانم.این وبلاگ در تاریخ اذر ماه 1393 شروع به کار کرده برای شما دوستان عزیز.......... امیدوارم روز خوبی داشته باشید در وبلاگ بنده .

امکانات جانبی

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    موبایل :
    ایمیل :
    نام اصلی :

آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 3533
    کل نظرات کل نظرات : 40
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 8
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 18

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 236
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 283
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
    آي پي امروز آي پي امروز : 2
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 2
    بازدید هفته بازدید هفته : 1744
    بازدید ماه بازدید ماه : 7071
    بازدید سال بازدید سال : 18654
    بازدید کلی بازدید کلی : 18654

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 216.73.216.223
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : یکشنبه 10 آبان 1405

آخرین نطرات

    چت نهان | روم نهان | روم | - چت نهان محبوب ترین چت روم ایران زمین پاتوق دختر پسرها سنیگل - دوشنبه 08 دی 1404
    چتت نهان | نهان چت | شلوغ ترین چت روم ایران - نهان چت | چت نهان شلوغ ترین و قدیمی ترین چت روم ایران زمین - دوشنبه 08 دی 1404
    چت نهان | نهان چت | چت شلوغ | - ممنون بابت مطالب قشنگتون - دوشنبه 08 دی 1404
    چتت نهان | نهان چت | شلوغ ترین چت روم ایران - سلام ممنون بابت مطالب قشنگتون - دوشنبه 08 دی 1404
    اکبر یوسفی - عرض سلام و خسته نباشد و تشکر از عنایتی که می فرمایند. - دوشنبه 08 دی 1404
    صدای مشاور - مدارس شاهد - دوشنبه 08 دی 1404
    شیما - سلام
    بخشید من نمیتونم جزوه هارو دانلود کنم چرا؟قبلا میشد ولی الان نمیشه؟؟
    پاسخ: سلام شیما خانوم لنیک مشاهده کردم مشکلی نداره دانلود میشه . - دوشنبه 08 دی 1404
    هونام سنگ - سلام وبلاگ خوبی دارید بهتون تبریک میگم ممنونم ازتون دوست عزیز
    پاسخ: علیک خواهش میکنم ممنون به وب سایت سر میزنی . - دوشنبه 08 دی 1404
    میلاد شیرزادی - سلام،من دوتا از این طرحا رو میخوام،برام میفرستین؟از بالا دهمی و یازدهمی
    پاسخ: سلام میلاد طرح چی میخوای اسمش بگو برات بفرستم . - دوشنبه 08 دی 1404
    صادق - - دوشنبه 08 دی 1404

دانلود دکمه چشمک زن

دانلود دکمه چشمک زن





تاریخ ارسال پست: شنبه 12 دی 1394 ساعت: 20:53
می پسندم نمی پسندم

دانلود دکمه ساده

دانلود دکمه ساده

 

 

 


تاریخ ارسال پست: شنبه 12 دی 1394 ساعت: 20:51
می پسندم نمی پسندم

اموزش گذاشتن دکمه برای وبلاگ

اموزش گذاشتن دکمه برای وبلاگ

 

اولین کاری که باید بکنین اینه که یه فضای مخصوص و همیشگی برای آپلود فایل هاتون اعم از عکس و فیلم و یا هر نوع فایل دیگه توی اینترنت پیدا کنین که من سایت پیکوفایلرو پیشنهاد میدم.

بعد از انتخاب کردن فضایی برای آپلود فایل هاتون، باید توی این فضا فایل اصلی رو که قراره در وبلاگتون قرار بدین رو، در این فضا آپلود کنین. همچنین باید یک دکمه دانلود رو هم به سلیقه خودتون انتخاب کنین و اون رو هم به عنوان یک عکس (که واقعا هم یه عکس هستش حالا با فرمت JPEG یا GIF) رو آپلود کنین.

من اینجا یه مجموعه خیلی خوب و متنوع از دکمه های دانلود براتون میزارم که دانلود کنین و حالشو ببرین:

فقط دقت کنین که بعضی از دکمه های دانلودی که براتون گذاشتم متحرک هستش و برای فهمیدنش باید به فرمت هر عکس توجه کنین.

خب حالا بعد از آپلود فایل اصلی و همچنین آپلود دکمه دلخواهتون باید این کارها رو به ترتیب انجام بدین:


تاریخ ارسال پست: شنبه 12 دی 1394 ساعت: 20:49
می پسندم نمی پسندم

رمان بادیگارد فصل 10 پایان

رمان بادیگارد

فصل دهم ( آخری )

 

سهراب داشت به ویترین با دقت نگاه میکرد.
سهراب: آوا این ببین خوبه؟
به حلقه ای که داشت نشون میداد نگاه کردم، واقعا حرف نداشت اما برای من فرقی نمیکرد.
من: آره خوبه.
سهراب خوشحال شد و با هم رفتیم توی مغازه و به مغازه دار گفت که برامون همونا رو بیاره. با هم سوار ماشین شدیم و من زود چشمامو بستم.
چه زود همه چیز گذشت، من و محسن صیغمون فسخ شد و محسن برای همیشه رفت. بی چاره خاله چقدر گریه کرد و ازم قول گرفت که برم بهش سر بزنم. اما آخه چجوری؟ مگه من می تونستم برم محسنو دست تو دست یکی دیگه ببینم؟


تاریخ ارسال پست: شنبه 12 دی 1394 ساعت: 14:21
می پسندم نمی پسندم

رمان بادیگارد فصل 9

رمان بادیگارد

فصل نهم

 

صبح بیدار شدم، غلت زدم سمت بهار. چه آروم خوابیده بود. خدا میدونه که چقدر برام عزیزه و جای خواهر نداشته م دوسش دارم. به قیافه ش که دقت کردم فهمیدم گریه کرده. جای اشکش بخاطر ریمل سیاه شده بود. گرفتمش توی بغلم که بیدار شد. بهار: چی شده؟ صورتشو بوسیدم و زل زدم بهش. من: تو بگو چی شده؟ بهار: هیچی. ساعت چنده؟ من: نُه، نمیخوای بگی چرا گریه کردی؟ بهار با تعجب نگام کرد. بهار: تو از کجا فهمیدی؟ دیشب بیدار بودی؟ من: نه، از ریملت پیداست. ولی کاش بیدارم کرده بودی. بهار بغض کرد و گفت: آوا، خیلی دلم گرفته. بغلش کردم که زد زیر گریه. من: شششس، چرا گریه میکنی گلم؟ چیزی شده؟ کامی خره چیزی گفته؟ بگو تا برم پدرشو در بیارم پدر سوخته. بهار: بهش میگم از وقتی اومدیم اینجا تو محلم نمیذاری، همش با دوستهاتی. میگه توهّم زدی. من: یعنی دعواتون شد یا تو الکی داری گریه میکنی؟ بهار: دعوامون شد، سرم داد کشید. منم یه لگد زدم تو زانوش و دوتا فحش جانانه بهش دادم. با این حرفش پوکیدم از خنده. من:


تاریخ ارسال پست: شنبه 12 دی 1394 ساعت: 14:16
می پسندم نمی پسندم

رمان بادیگارد فصل 8

رمان بادیگارد

فصل هشتم

 

محسن اومد کنارم نشست، اصلا محل نذاشتم. یه سنگ کوچیک برداشت و شروع کرد باهاش روی شنها نوشتن. منم که فضووووول، هر کاری کردم نتونستم جلوی خودمو بگیرم و به شنها نگاه نکنم. آروم برگشتم و همونجا که داشت مینوشتو نگاه کردم.

تا دید من دارم نگاه میکنم زود دست کشید روی نوشته ها و پاکشون کرد. واا، روانی. باز اخم کردم و شروع کردم به ور رفتن با موبایلم. به دریا نگاه کردم که بچه ها داشتن توش شنا میکردن. میلاد و کامی داشتن دورتر شنا میکردن، بهار و آتنا و فرشته داشتن مثل بچه ها رو هم آب میریختن. خوش به حالشون. از دور کیارشو دیدم که داشت بهمون نزدیک میشد. به به موقعیت تلافی از آقا محسن خودش داره نزدیک میشه. یه لبخند پسر کش زدم و واسه کیارش با عشوه دست تکون دادم. زیر چشمی محسنو نگاه کردم که عین خیالشم نبود. زرشک.


تاریخ ارسال پست: شنبه 12 دی 1394 ساعت: 14:12
می پسندم نمی پسندم

رمان بادیگارد فصل 7

رمان بادیگارد

فصل هفتم

 

محسن تفنگ دستش بود و سرش خونی بود، منم دست و پام بسته بود و تقلا میکردم که آزاد بشم. اون مار سبزه رفت سمت محسن و میخواست بهش حمله کنه که محسنو صدا کردم. هرچی زور زدم دست و پام باز نشد. یه دفعه دیدم طنابهای دور دستم تبدیل به مار آبی شد. کنارم یه سنگ بود، دستمو آزاد کردم و با سنگ زدم توی چشم مار آبی. مار پر خون شد و رفت. با دو رفتم سمت محسن و مار سبز. سنگ خونی هنوز دستم بود، با سنگ زدم توی سر مار سبز که اونم خونی شد. سنگ از دستم افتاد، به محسن نگاه کردم که پشتش به من بود و داشت میرفت. رفتم نزدیکش و دستشو گرفتم و گفتم: محسن کجا میری؟ بیا همه چیز تموم شد. محسن نگاه سردی بهم کرد و گفت: آوا من باید برم.


تاریخ ارسال پست: شنبه 12 دی 1394 ساعت: 14:02
می پسندم نمی پسندم

رمان بادیگارد فصل 6

رمان بادیگارد                                  

فصل ششم

 

فرداش که داشتیم می رفتیم دانشگاه، باز محسن گیر داده بود به موهای من. محسن: موهاتو بکن تو. من: واای محسن، دیگه چیه؟ گفتی آرایش نکن گفتم چشم و دیگه آرایش نکردم، گفتی رنگ موهات تو چشه گفتم چشم و موهامو رنگ کردم. حالا دیگه چشه؟ محسن: آوا موهاتو بکن تو، نمیخوام کسی جز من موهاتو ببینه. برگشتم هاج و واج بهش نگاه کردم. من: دو روز دیگه میای میگی جلوی داداشتم روسری سر کن. نه نمیخوام، همینجوری خوبم. محسن ماشینو کناری پارک کرد و برگشت منو نگاه کرد. محسن:


تاریخ ارسال پست: شنبه 12 دی 1394 ساعت: 14:01
می پسندم نمی پسندم

رمان بادیگارد فصل 5

رمان بادیگارد

فصل پنجم                                                                         

 

 

خواستم برم روی صندلی خودم بشینم که بازومو گرفت و با یه حرکت منو برد توی بغلش و دستش رو انداخت دور کمرم. حس میکردم من یه بچه ام توی بغلش.
محسن: اما تو براش عزیزی، صدای تپش قلبشو میشنوی؟ تو قلبشو زنده کردی و داره برای تو میتپه. با این حرفش پر از شادی شدم، خودم رو بیشتر بهش فشار دادم. روی پیشونیم بوسه زد که خوشحالیم رو دو برابر کرد. من: محسن. محسن: جون محسن، بگو عزیزم. من: آاه اینجوری نگو خجالت میکشم. محسن: از کی تا حالا دختری که توی چشمم نگاه میکرد و بهم میگفت عوضی خجالتی شده؟ من: آاه نداشتیما، اگه قرار باشه بگی منم میگم که بهم میگفتی هرز... دست روی لبم گذاشت و نذاشت جمله م رو کامل کنم. محسن: من احمق بودم که این حرفها رو میزدم، راستش با اون رفتاری که تو داشتی من فکر میکردم این فکرم درسته و تو اونجوری هستی که نشون میدی. اما بعدها متوجه شدم همش فیلم بوده


تاریخ ارسال پست: شنبه 12 دی 1394 ساعت: 13:58
می پسندم نمی پسندم

رمان بادیگارد فصل چهارم

رمان بادیگارد

فصل چهارم

 

ساعت هشت بود که خاله زنگ زد و گفت که شام رو خونه دوستش میمونه. بادیگارد خواست زنگ بزنه شام سفارش بده که نذاشتم و گفتم که خودم شام درست میکنم. چندتا چیز بلد بودم که بپزم، واسه شام کتلت مناسب بود. سالاد هم درست کردم و میز رو چیدم.
نمیدونم چرا ولی امروز خوشحال بودم. شاید چونکه بهار رو دیده بودم، یا شاید چونکه بادیگارد شرطمو قبول کرده. داشتم همینجور میخوردم که چشمم افتاد به بادیگارد که داره به غذاش نگاه میکنه. شستم خبردار شد که میترسه که بخوره. من: چرا نمیخورید؟ بادیگارد: هوم؟ آها، اشتها ندارم. من: اشتها ندارید یا چون من درست کردم نمیخواید بخورید؟ بعد یه تیکه از کتلتش رو برداشتم و خوردم. همینجور نگاهم کرد، با لحن شوخی بهش گفتم: نترس چیزی توش نیست. باز نگاهم کرد و هیچی نگفت.


تاریخ ارسال پست: شنبه 12 دی 1394 ساعت: 13:57
می پسندم نمی پسندم

ليست صفحات

تعداد صفحات : 354

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید