چت نهان | روم نهان | روم | - چت نهان محبوب ترین چت روم ایران زمین پاتوق دختر پسرها سنیگل - دوشنبه 08 دی 1404
چتت نهان | نهان چت | شلوغ ترین چت روم ایران - نهان چت | چت نهان شلوغ ترین و قدیمی ترین چت روم ایران زمین
اکبر یوسفی - عرض سلام و خسته نباشد و تشکر از عنایتی که می فرمایند. - دوشنبه 08 دی 1404
صدای مشاور - مدارس شاهد - دوشنبه 08 دی 1404
شیما - سلام
هونام سنگ - سلام وبلاگ خوبی دارید بهتون تبریک میگم ممنونم ازتون دوست عزیز
میلاد شیرزادی - سلام،من دوتا از این طرحا رو میخوام،برام میفرستین؟از بالا دهمی و یازدهمیاموزش گذاشتن دکمه برای وبلاگ
اولین کاری که باید بکنین اینه که یه فضای مخصوص و همیشگی برای آپلود فایل هاتون اعم از عکس و فیلم و یا هر نوع فایل دیگه توی اینترنت پیدا کنین که من سایت پیکوفایلرو پیشنهاد میدم.
بعد از انتخاب کردن فضایی برای آپلود فایل هاتون، باید توی این فضا فایل اصلی رو که قراره در وبلاگتون قرار بدین رو، در این فضا آپلود کنین. همچنین باید یک دکمه دانلود رو هم به سلیقه خودتون انتخاب کنین و اون رو هم به عنوان یک عکس (که واقعا هم یه عکس هستش حالا با فرمت JPEG یا GIF) رو آپلود کنین.
من اینجا یه مجموعه خیلی خوب و متنوع از دکمه های دانلود براتون میزارم که دانلود کنین و حالشو ببرین:
فقط دقت کنین که بعضی از دکمه های دانلودی که براتون گذاشتم متحرک هستش و برای فهمیدنش باید به فرمت هر عکس توجه کنین.
خب حالا بعد از آپلود فایل اصلی و همچنین آپلود دکمه دلخواهتون باید این کارها رو به ترتیب انجام بدین:
رمان بادیگارد
فصل دهم ( آخری )
سهراب داشت به ویترین با دقت نگاه میکرد.
سهراب: آوا این ببین خوبه؟
به حلقه ای که داشت نشون میداد نگاه کردم، واقعا حرف نداشت اما برای من فرقی نمیکرد.
من: آره خوبه.
سهراب خوشحال شد و با هم رفتیم توی مغازه و به مغازه دار گفت که برامون همونا رو بیاره. با هم سوار ماشین شدیم و من زود چشمامو بستم.
چه زود همه چیز گذشت، من و محسن صیغمون فسخ شد و محسن برای همیشه رفت. بی چاره خاله چقدر گریه کرد و ازم قول گرفت که برم بهش سر بزنم. اما آخه چجوری؟ مگه من می تونستم برم محسنو دست تو دست یکی دیگه ببینم؟
رمان بادیگارد
فصل نهم
صبح بیدار شدم، غلت زدم سمت بهار. چه آروم خوابیده بود. خدا میدونه که چقدر برام عزیزه و جای خواهر نداشته م دوسش دارم. به قیافه ش که دقت کردم فهمیدم گریه کرده. جای اشکش بخاطر ریمل سیاه شده بود. گرفتمش توی بغلم که بیدار شد. بهار: چی شده؟ صورتشو بوسیدم و زل زدم بهش. من: تو بگو چی شده؟ بهار: هیچی. ساعت چنده؟ من: نُه، نمیخوای بگی چرا گریه کردی؟ بهار با تعجب نگام کرد. بهار: تو از کجا فهمیدی؟ دیشب بیدار بودی؟ من: نه، از ریملت پیداست. ولی کاش بیدارم کرده بودی. بهار بغض کرد و گفت: آوا، خیلی دلم گرفته. بغلش کردم که زد زیر گریه. من: شششس، چرا گریه میکنی گلم؟ چیزی شده؟ کامی خره چیزی گفته؟ بگو تا برم پدرشو در بیارم پدر سوخته. بهار: بهش میگم از وقتی اومدیم اینجا تو محلم نمیذاری، همش با دوستهاتی. میگه توهّم زدی. من: یعنی دعواتون شد یا تو الکی داری گریه میکنی؟ بهار: دعوامون شد، سرم داد کشید. منم یه لگد زدم تو زانوش و دوتا فحش جانانه بهش دادم. با این حرفش پوکیدم از خنده. من:
رمان بادیگارد
فصل هشتم
محسن اومد کنارم نشست، اصلا محل نذاشتم. یه سنگ کوچیک برداشت و شروع کرد باهاش روی شنها نوشتن. منم که فضووووول، هر کاری کردم نتونستم جلوی خودمو بگیرم و به شنها نگاه نکنم. آروم برگشتم و همونجا که داشت مینوشتو نگاه کردم.
تا دید من دارم نگاه میکنم زود دست کشید روی نوشته ها و پاکشون کرد. واا، روانی. باز اخم کردم و شروع کردم به ور رفتن با موبایلم. به دریا نگاه کردم که بچه ها داشتن توش شنا میکردن. میلاد و کامی داشتن دورتر شنا میکردن، بهار و آتنا و فرشته داشتن مثل بچه ها رو هم آب میریختن. خوش به حالشون. از دور کیارشو دیدم که داشت بهمون نزدیک میشد. به به موقعیت تلافی از آقا محسن خودش داره نزدیک میشه. یه لبخند پسر کش زدم و واسه کیارش با عشوه دست تکون دادم. زیر چشمی محسنو نگاه کردم که عین خیالشم نبود. زرشک.
رمان بادیگارد
فصل هفتم
محسن تفنگ دستش بود و سرش خونی بود، منم دست و پام بسته بود و تقلا میکردم که آزاد بشم. اون مار سبزه رفت سمت محسن و میخواست بهش حمله کنه که محسنو صدا کردم. هرچی زور زدم دست و پام باز نشد. یه دفعه دیدم طنابهای دور دستم تبدیل به مار آبی شد. کنارم یه سنگ بود، دستمو آزاد کردم و با سنگ زدم توی چشم مار آبی. مار پر خون شد و رفت. با دو رفتم سمت محسن و مار سبز. سنگ خونی هنوز دستم بود، با سنگ زدم توی سر مار سبز که اونم خونی شد. سنگ از دستم افتاد، به محسن نگاه کردم که پشتش به من بود و داشت میرفت. رفتم نزدیکش و دستشو گرفتم و گفتم: محسن کجا میری؟ بیا همه چیز تموم شد. محسن نگاه سردی بهم کرد و گفت: آوا من باید برم.
رمان بادیگارد
فصل ششم
فرداش که داشتیم می رفتیم دانشگاه، باز محسن گیر داده بود به موهای من. محسن: موهاتو بکن تو. من: واای محسن، دیگه چیه؟ گفتی آرایش نکن گفتم چشم و دیگه آرایش نکردم، گفتی رنگ موهات تو چشه گفتم چشم و موهامو رنگ کردم. حالا دیگه چشه؟ محسن: آوا موهاتو بکن تو، نمیخوام کسی جز من موهاتو ببینه. برگشتم هاج و واج بهش نگاه کردم. من: دو روز دیگه میای میگی جلوی داداشتم روسری سر کن. نه نمیخوام، همینجوری خوبم. محسن ماشینو کناری پارک کرد و برگشت منو نگاه کرد. محسن:
رمان بادیگارد
فصل پنجم
خواستم برم روی صندلی خودم بشینم که بازومو گرفت و با یه حرکت منو برد توی بغلش و دستش رو انداخت دور کمرم. حس میکردم من یه بچه ام توی بغلش.
محسن: اما تو براش عزیزی، صدای تپش قلبشو میشنوی؟ تو قلبشو زنده کردی و داره برای تو میتپه. با این حرفش پر از شادی شدم، خودم رو بیشتر بهش فشار دادم. روی پیشونیم بوسه زد که خوشحالیم رو دو برابر کرد. من: محسن. محسن: جون محسن، بگو عزیزم. من: آاه اینجوری نگو خجالت میکشم. محسن: از کی تا حالا دختری که توی چشمم نگاه میکرد و بهم میگفت عوضی خجالتی شده؟ من: آاه نداشتیما، اگه قرار باشه بگی منم میگم که بهم میگفتی هرز... دست روی لبم گذاشت و نذاشت جمله م رو کامل کنم. محسن: من احمق بودم که این حرفها رو میزدم، راستش با اون رفتاری که تو داشتی من فکر میکردم این فکرم درسته و تو اونجوری هستی که نشون میدی. اما بعدها متوجه شدم همش فیلم بوده
رمان بادیگارد
فصل چهارم
ساعت هشت بود که خاله زنگ زد و گفت که شام رو خونه دوستش میمونه. بادیگارد خواست زنگ بزنه شام سفارش بده که نذاشتم و گفتم که خودم شام درست میکنم. چندتا چیز بلد بودم که بپزم، واسه شام کتلت مناسب بود. سالاد هم درست کردم و میز رو چیدم.
نمیدونم چرا ولی امروز خوشحال بودم. شاید چونکه بهار رو دیده بودم، یا شاید چونکه بادیگارد شرطمو قبول کرده. داشتم همینجور میخوردم که چشمم افتاد به بادیگارد که داره به غذاش نگاه میکنه. شستم خبردار شد که میترسه که بخوره. من: چرا نمیخورید؟ بادیگارد: هوم؟ آها، اشتها ندارم. من: اشتها ندارید یا چون من درست کردم نمیخواید بخورید؟ بعد یه تیکه از کتلتش رو برداشتم و خوردم. همینجور نگاهم کرد، با لحن شوخی بهش گفتم: نترس چیزی توش نیست. باز نگاهم کرد و هیچی نگفت.
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید