الهه ناز-جلد1-قسمت6

 

 

  • سلام خانم
  • سلام گيتي خانم ، خسته نباشين
  • شما خسته نباشين. افتخار آشنايي با......
  • من صفورا هستم
  • خوشوقتم
  • منم همينطور تعريفتون رو زياد شنيدم
  • ممنونم
  • وقتي شنيدم آويزون كردن شال و باروني شما به جالباسي ، از افتخارات آقاست ، خوشحال شدم
  • اين چه فرمايشيه . ايشون خواستن ناراحتي رو از دلم بيرون بيارن آخه صبح كمي دير رسيدم ، ايشون عصباني شدن


  • بله تو آشپزخونه صداتون رو شنيدم ، خوشم اومد. اعتماد به نفس تون عاليه و البته فوق العاده زيبا هستين
  • لطف دارين . اين خونه چقدر خدمه داره !
  • كار هم زياده . تازه يه ساختمون هم پشت اينجاس كه متروكه س . زماني به پدر ومادر جناب متين مرحوم تعلق داشته، خانم بيدارن؟
  • بله، فكر ميكنم
  • ميخوام ملحفه هاشون رو عوض كنم . با صفورا همراه شدم و بالا برگشتم
  • روزي چند بار اينكار رو مي كنين؟
  • هر روز، آقا وسواس دارن ، بيچاره مون كردن بخدا
  • اگه لعنتم نكنين خواستم خواهش كنم از اين به بعد روزي دو بار ملحفه ها رو عوض كنين ، صبح ، شب

فكر كنم در دل گفت: آقا فقط وسواس داره ولي اين كه ديگه ديوونه حسابيه . در ضمن اگه ممكنه رنگ ملحفه ها متفاوت باشه . دو رنگ شاد و مليح . بايد براي تغيير روحيه خانم تلاش كنيم صفورا خانم

در زدم و وارد اتاق خانم متين شديم . سلام خانم!

  • اما ملحفه هاي رنگي بايد تهيه بشه خانم ، ما فقط سفيد داريم . بايد به آقا بگيد
  • من با ايشون صحبت مي كنم مهندس چه ساعتي تشريف مياره؟
  • ساعت دو ميان
  • خانم ناهار رو با ايشون مي خورن ؟ صفورا در حاليكه ملحفه قبلي را از روي تخت برمي داشت گفت: نه ، خانم اينجا تو اتاقشون مي خورن
  • تنها؟
  • بله
  • چراتنها؟
  • والـله چي بگم، گيتي خانم

به مادر نگاه كردم . غم در چشمهايش هويدا بود. مادر و پسر آنقدر با هم غريبه!

  • مسئول ميز غذا كيه؟
  • ثريا خانم
  • رفتين پايين صداشون كنين
  • چشم
  • خانم متين ميخوام ازتون اجازه بگيرم و برنامه ريزي اينجا رو عوض كنم شما بهم اجازه مي دين؟

چشمهايش را بست و باز كرد

  • ممنونم اين مهندس رو به من واگذار كنين مي دونم باهاش چكار كنم ، انگار با زمين و زمان قهره

خانم متين آهي كشيد و سري بطرفين تكان داد . بيچاره چه دل پردردي داشت ثريا آمد . با من كاري داشتين گيتي خانم ؟

  • بله، ببخشيد مزاحم شدم . خواستم بپرسم اينجا غذا چه ساعتي سرو ميشه؟
  • خانم ساعت يك ناهار مي خورن . آقا ساعت دو ، دو و نيم
  • آقا كجا غذا ميخورن؟
  • سر ميز ، تو سالن غذاخوري
  • از اين به بعد من و مادرجون هم همون جا غذا مي خوريم . اتاق خواب كه سالن غذا خوري نيست
  • بله، ولي آقا؟
  • آقا ناراحت مي شن؟
  • نمي دونم
  • امتحان مي كنيم تازه ايشون كه ديرتر ميان
  • شام چي؟
  • خب اگه ناراحت شدن ، ايشون تشريف ببرن تو اتاق خوابشون غذا بخورن ببينن چه مزه اي داره

خانم متين لبخندي زد كه از چشم من پنهان نماند . ثريا با تعجب گفت: گيتي خانم ، مي بخشين دخالت مي كنم ، ولي آقا اخلاقهاي بخصوصي دارن . الان دو ساله اينطور عادت كردن البته در كنار مادر غذا خوردن را دوست دارن اما اينطور عادت كردن . نكنه

  • خب اين به ما چه ربطي داره؟
  • آخه مي ترسم نارحتتون كنه
  • ناراحت نمي شم ثريا خانم . يه چشمه اش رو كه صبح ديدي
  • بله و از تعجب چشمام شده بود چهار تا . آقا شال و كت كسي رو بگيره و به جالباسي بزنه؟!
  • تازه من ميخواستم صبر كنيم با آقاي مهندس غذا بخوريم، ولي خب شايد ايشون خوششون نياد در كنار يه پرستار بشينه غذا بخوره . ولي از مادر جون مطمئنم و اين جسارت رو مي كنم . ساعت يك سر ميز هستيم
  • بله
  • پرستارهاي قبلي كجا غذا مي خوردن؟
  • تو آشپزخونه، گاهي هم همين جا با خانم
  • آدمها تا مي تونن دور هم باشن ، چرا دور از هم باشن؟ افراد اين خونه از خدمه و ارباب ، عضو اين خونه هستن . سكوت و تنهايي نه تنها مشكلي رو حل نمي كنه ، بلكه مشكلاتي رو هم بوجود مياره و اين يه نمونه شه . و به مادرجون اشاره كردم و ادامه دادم: حيف اين خانم زيبا و مهربون نيست تو كنج اين اتاق عمرشو تلف كنه؟ مادرجون چيزيش نيست فقط تنهايي باعث سكوتش شده و افسرده شده ، همين . اون رو هم من درست ميكنم ، ولي اول بايد مهندس رو اصلاح كنيم ايشون از همه بيمارترن

همه زديم زير خنده . مادر هم لبخند زد. ثريا رفت . بلند شدم موهاي مادرجون را بحالت خياري پشت سرش جمع كردم . كمي عطر به او زدم ، كمي كرم و رژ برايش ماليدم و و با هم از پله ها پايين آمديم . مادرجون بخاطر مصرف داروها كمي آهسته تر از حد معمول راه مي رفت. كمي در سالن نشيمن نشستيم تا غذا آماده شد . سر ميز دوازده نفره اي نشستيم كه شمعدانهاي قشنگ نقره اي رويش بود. گلدان چيني بزرگ در وسط ميز از گل خالي بود . محبوبه خانم غذا را آورد . خانم متين يك كفگير كشيد . كفگير را برداشتم و گفتم : مادر جون اين غذاي يه كودك يه ساله س نه شما، پس دستم رو رد نكنين و ميل كنين. شما بايد تقويت بشين .كمبود ويتامين روي اعصاب اثر مي ذاره همينطور روي اندام، پوست ، زيبايي. شما خانم زيبايي هستين پس زيبايي تون رو حفظ كنين

نگاهي به من كرد كه اين معني را مي داد: زيبايي رو ميخوام چكار؟ به چه دردم ميخوره . بگو محبت و سلامتي كجاست؟ براي خانم متين يك ران مرغ سرخ شده گذاشتم . بعد براي خودم يك كفگير برنج كشيدم و كمي مرغ برداشتم . خانم متين چپ چپ به من نگاه كرد . گفتم: اونطوري نگاهم نكنين مادرجون، ميترسم اگه يه كفگير بيشتر بخورم ديگه بيشتر بخورم ديگه اين ظرافت رو نداشته باشم ، ولي بخاطر شما چشم ، اينم يه كم ديگه . خوبه؟

لبخند زد و مشغول صرف غذا شديم . مادر وقتي غذا را در دهانش مي گذاشت دستهايش لرزش خفيفي داشت كه در اثر مصرف داروهاي اعصاب بود . دلم گرفت . خدايا آخه اين زن زيبا سني نداره ، موهاي مشكي اش فقط چند تار سپيد داره، همين فردا موهاش رو براش رنگ مي كنم

  • ثريا خانم؟
  • بله
  • ميشه خواهش كنم از اين به بعد اين گلدون رو از گل طبيعي پر كنين؟
  • چشم،گيتي خانم
  • ببخشيد من دارم دستور مي دم . اينها همه بخاطر سلامتي مادر و آقاي مهندسه
  • بله،خواهش مي كنم . ما حاضريم روز و شب در اختيار شما باشيم ، ولي شما پرستار دائم خانم باشين و خانم سلامتي شون رو بدست بيارن
  • انشاءا.....
  • ولي آقاي مهندس كه حالشون خوبه؟
  • بنظر من مادرجون حالشون خوبه ، آقاي مهندس پرستار ميخوان

صداي خنده بلند شد . مادر جون سري تكان داد و لبخند زد .

  • واي خانم ،آقا اومدن. صداي بوقشون مياد برعكس امروز چه زود اومدن ساعت يك ونيمه
  • نگران نباشين تا برسن داخل ساعت شده دو، وما غذامون رو خورديم و رفتيم

ثريا از ترسش در رفت .راستش خودم هم نگران بودم كه اين هيولاي بي شاخ و دم زيبا چه عكس العملي نشان مي دهد ، ولي بايد مبارزه ميكردم و سكوت حاكم بر عمارت را مي شكستم . خانم متين از سر ميز بلند شد و قصد رفتن كرد .من هم بلند شدم و همراهش از سالن بيرون آمدم كه به مهندس برخورديم. با حالت تعجب به مادرش چشم دوخته بود .

  • سلام مهندس متين
  • سلام خانم، سلام مامان

خانم متين سرش را خم كرد

  • سلام آقا خسته نباشين

اين محبوبه بود كه براي جمع كردن ظرفها با سيني وارد سالن غذاخوري مي شد .

  • سلام محبوبه.مثل اينكه امروز اينجا خبرهاييه. جشن گرفتين؟
  • بله يه كوچيك دوستانه ! جاي شما خيلي خالي بود .

سكوت كرد و لبخند ظريفي زد .خوشحال شدم با خانم متين از پله ها بالا رفتيم . خانم متين را به اتاقش بردم و داروهايش را دادم . از اتاق بيرون آمدم . به مهندس برخوردم كه بسمت اتاقش مي رفت .لبخندي به من زد وگفت: امروز چطور گذشت ؟

  • خيلي خوب
  • خوشحالم
  • مادر خوابيدن؟
  • كم كم مي خوابند

مهندس بسمت اتاق خودش قدم برداشت تا كيفش را در اتاق بگذارد و لباسش را عوض كند گفتم : مي بخشين جناب متين؟

  • بله خانم . جلوتر رفتم تا خانم متين صدايم را نشنود
  • حالي از مادرتون نمي پرسين؟
  • ديدمشون سرحال بودن نيازي به پرسش نداره
  • ولي مادرتون نيازمند محبت شماست .اون مادرتونه ، نه يه غريبه
  • مي گيد چكار كنم؟
  • بريد اتاقشون و كمي باهاش صحبت كنين
  • وقتي جواب نمي ده چه فايده داره؟
  • ولي من از صبح از ايشون جواب گرفتم
  • يعني با شما حرف زد؟
  • به روش خودشون
  • شما روانشناسيد ، من كه نيستم
  • خب من دارم شما رو راهنمايي مي كنم
  • ببينين خانم ، شما پرستار مادر هستين ، نه معلم بنده
  • من شاگرد شما هستم ، ولي خواهش ميكنم كمي به مادرتون توجه كنين . رسيدگي و محبتهاي من بدون توجهات شما بي فايده س . شما دارين اين همه هزينه مي كنين ، خب به جاش محبت كنين . والـله ، خيلي راحتتر و كم هزينه تره

بسمت اتاق خودش قدم برداشت

·        مي رين احوالشون رو بپرسين؟

·        بعد از ناهار ، فعلا خسته و گرسنه هستم

·        ولي اون موقع ايشون خوابن

·        خب بعدازظهر كه بيدارن

·        برنامه بعدازظهر از ظهر جداست . بعد از ظهر هم بايد محبت كنين با مادر چاي ميل كنين و باهاشون صحبت كنين .

·        دارين دستور مي دين؟ اگه يادتون باشه ازتون خواستم به روش زندگي ما كاري نداشته باشين

·        اولا ، ازتون خواهش كردم . دوما ، من در روش زندگي شما دخالت نمي كنم ، فقط ازتون محبت خواستم .

·        خيلي خب . الان ميام احوالي از ايشون مي پرسم ، بشرطي كه شما نگاه مادرم رو معني كنين

·        حتما ، با اجازه

·        رفتين كه !

·        هر موقع خواستين برين اتاق مادر، چند ضربه به در اتاق من بزنين ميام .

مهندس داخل رفت و در را بست . به اتاقم آمدم ، گلسري به موهايم زدم كه فرمايش متين را اطاعت كرده باشم . يادم رفت حكمت گلسر زدن را بپرسم . مردم پاك زده به سرشون . به موهاي همديگه هم كار دارن . چند ضربه به در خورد . در را باز كردم .كسي را نديدم . خم شدم بيرون را نگاه كردم ، كنار در اتاق مادرش ايستاده بود . بطرفش رفتم . در زد و وارد اتاق شديم

  • مادر ، آقاي مهندس خواستن حالي ازتون بپرسن . گفتم خوابيدين، ولي ايشون اصرار كردن .

متين نگاهي به من كرد و لبخند زد . مادر از توي رختخوابش بلند شد نشست

  • راحت باشين مامان. و كنار مادرش روي لبه تخت نشست .
  • ببخشيد مهندس ، خيلي معذرت مي خوام ، ولي ممكنه با شلوار بيرون روي تخت نشينين . ملحفه رو تازه عوض كردن
  • حق با شماست خانم ، اما اين شلوار منزلمه
  • جدي؟ همرنگ قبليه من متوجه نشدم . ببخشين
  • اشكالي نداره خانم . اتفاقا خوشم اومد . مثل اينكه از تميزتر هم هستيد
  • اختيار دارين
  • خب مامان ، چه خبرها؟

مادر به كتاب روي ميز نظري انداخت

  • خبرها رو ميزه ، مامان جان؟
  • شما هم كه روانشناس و مترجميد مهندس!
  • كتاب خوندين مامان؟ با سرش جواب داد
  • خيلي عاليه . مدتها بود اينكار رو نميكردين . مادر نگاهي به من كرد و لبخند زد
  • مي گن من براشون خوندم ، ولي بعد خودشون ادامه دادن
  • خيلي ممنون . پس مامان حسابي امروز مشغول بودن . خوشحالم . سر ميز هم كه ناهار خوردين خوشحالتر شدم

بلند شد و گفت: خب الحمدالـله مثل اينكه روز خوبي داشتين . من فعلا برم ناهار بخورم . با اجازه

من هم بيرون آمدم و گفتم : ممنون . ديدين چه راحت بود . لبخند زد

  • البته يه كاري رو فراموش كردين
  • چكاري؟
  • اينكه ايشون رو ببوسين

دستهايش را در جيبش كرد و گفت: لابد بعد هم بايد ايشون رو بغل كنم و توي هوا بچرخونم

  • نه فعلا اينكار لازم نيست ، چون ميترسم از هيجان حالشون بد بشه .

با لبخند گفت: پس بايد برم ايشون رو ببوسم؟

  • ممنون ميشم . البته روزي چندبار! ولي حالا ديگه نه ، چون ميفهمه كه من ازتون خواستم . بعدازظهر وقت صرف چاي، شب موقع صرف شام ، و آخر شب وقت خواب
  • اينطور پيش بره كه ديگه بو سه اي براي بقيه نمي مونه ، خانم رادمنش
  • بقيه ؟ نكنه منظورتون ثريا خانم و محبوبه خانم و صفورا خانمه

زد زير خنده . من هم خنديدم . سري تكان داد و گفت: نخير منظورم كس ديگه ايه

  • شما آدم مهربوني هستين . نگران نباشين . در ضمن تقديم بوسه بمادر موهبتي نيست كه همه ازش برخوردار باشن، هربوسه به مادر يك قدم به سوي خوشبختيه و ده قدم بسوي بهشت . هرچقدر مادر رو ببوسين بپاي بوسه هاي ايشون نمي رسه و باز هم كمه . مهندس ، اي كاش مادرم زنده بود و يه دنيا بوسه تقديمش ميكردم

نگاه عميق به من كرد و لبخند زد: ممنون خانم دكتر، امر ديگه اي نيست ؟ به قار و قور افتاده . و به معده اش اشاره كرد .

  • عرضي نيست مهندس . باز هم ممنونم .

از پله ها كه پايين مي رفت گفت: ايستادين ببينم احساس غرور ميكنم يا نه؟

  • نخير ، چون مي دونم حتما احساس غرور مي كنين . البته نه بخاطر زيبايي پله ها ، بخاطر محبتي كه به مادرتون كردين . مطمئنم خدا هم ازتون راضيه
  • خدا؟
  • بله خدا
  • كدوم خدا؟
  • استغفرالـله . منظورتون چيه؟ مگه چندتا خدا داريم ؟
  • خدايي كه پدرم رو ازم گرفت ، يا اونكه مادرم رو بيمار كرد ، يا شايد هم اونكه به درياي وسيعش دستور داد خواهر بيست و پنج ساله ام رو ببلعه .

به چشماني كه غم و درد در آن موج مي زد خيره شدم . درحاليكه از پله ها پايين مي رفت گفتم : متاسفم مهندس ، نمي دونستم كه اين خونه از پاي بست ويرونه .

نگاهي به من كرد و دوباره به راهش ادامه داد. به اتاقم آمدم و شروع به نوشتن اتفاقات آن روز كردم و بعد خوابيدم .

 


برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 12 شهریور 1395 | 07:55 | نویسنده : yaddashtkon | ارسال نظر(0)

.: Weblog Themes By SlideTheme :.

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟


  • سحر دانلود