"او"(11)

 

 

دو روز بعد از موافقت من  مامور پست  گذرنامه ای با نام و تصویر من , بلیط   خطوط هوایی امارات  بمفصد سئول پایتخت کره جنوبی و فرم  رزو هتلی در سئول را  به محل زندگی من آورد  و تحویل داد. تمامی مراحل ثبت  و ارسال  این مدارک  توسط "او" و نفوذ  از طریق اینتر نت در ثبت احوال , اداره گذرنامه, پست , دفتر خطوط هوایی امارات , وب سایت هتل شرایتون سئول , و البته منابع مالی که هر کجای دنیا می توانست باشد انجام شده بود .


تا اینجا مجازی بود و شاید بازی  اما  از اینجا به بعد دیگر صورتی بشدت حقیقی داشت . با همه گونه عواقب. دیگر سفر خارج از کشور بود  و پرواز حقیقی به آنسوی  دنیا  به جایی دیگر  و حوادثی که تا به حال من تجربه نکرده بودم آن هم بدون زمینه و یک عامل غیر واقعی. تمامی ظرفیت فکریم را اشغال کرده بود  و هیجان  و دلهره لحظه ای رهایم نمی کرد تصمیمی که باید در عرض 24 ساعت  می گرفتم . زمان بسرعت می گذشت . تنها کاری که برای من ماند  توضیح  و بهانه  رفتن برای مادرم بود  او که شاهد و شریک تمامی  بودن ها و نبودن ها  داشتن ها  و نداشتن هایم  به تنهایی بوده . او که با قدرت  ابدی و بی پایان  محبت از جنس مادریش  چهار چرخ چوبین  و نحیف  ذهن و دانسته هایش را  هم گام با لوکوموتیوه پرقدرت  و پر سرعت روزگار برای من بروی جاده ای نا هموار می کشد و می راند . و همیشه سعی بر فهمیدن و دانستن من داشته .عزم  سفر کردم تنم را از این خاک که ریشه در آن داشتم  جدا کردم و سوار بر یک هواپیمای پهن پیکر و پر شتاب از زمین جدا شدم  بدنبال مونسی خیالی, کندن از حقیقتی  تلخ و  وصل شدن  به خیال . در طی 12 ساعت پرواز  به طرف شرق بارها  خوابیدم و بیدار شدم احساس می کردم با دور شدن مکانی از بوم و زادگاه  خود از نظر ذهنی نیز دور می شوم . با ورود به شهر سئول تمامی مراحل اسکان وجابجایی من  از پیش مشخص  و آماده بود . استقرار در هتل و بازدید از مرکز    

Virtual Reality Simulation Room که متعلق به شرکت MAX RIDER بود . من همراه یک راهنمای انگلیسی زبان وارد آن مرکز شدم . همه مراحل و انتخابها را "او"  انجام داده بود . در ابتدا لباسی یکسره مانند لباس فضانوردان ولی فوق العاده تنگ و چسبان به تنم پوشانند که با در نظر گرفتن قد کوتاه و چاقی زیاد بالا تنه من خیلی عجیب بود.  سپس پوشاندن دستکش های بسیار بزرگ و عجیب و  کلاهی مانند کلاه موتور سواران که بشدت بزرگ و حجیم بود برسرم. در آغاز همه جا تاریک بود و ساکت . تمامی کانالهای حسی من مسدود شده بود . تنها چیزی که  حس می کردم نیروی ثقل بود . به کمک فردی راهنما  به داخل سالنی بزرگ رفتم  و در آنجا به تنهایی رها شدم .غباری از تاریکی و سکوت پیرامونم را احاطه کرده بود. بیکباره منظره ای زیبا با دورنما یی از جنگل و کوهستان در پیش چشمانم نمودار شد. صدای انواع پرندگان  و گردش باد در میان برگها و شاخه ها و زمزمه ریزش آب در جویبار و رودخانه آرام آرام  بگوشم می رسید . نوازش  و جریان بادی خنک را برپوست تنم حس می کردم برای لحظه ای خود را عریان در آن محیط یافتم . تو گویی نسیمی خنک  آرام بر تنم می پیچد . به راه افتادم  تاتی تاتی  چون دوران کودکی تکه  سنگهای  زیر پایم را می دیدم و برجستگی  و سختی آنها را برپوست کف پایم حس می کردم . حال شگرفی داشتم دچار سرگیجه ای  خفیفی شده بودم . نزدیک چمنزای سر سبز شدم سبز سبز . سبز تر از تمامی سبزیهایی که در تمامی طول عمرم دیدم. خم شدم دست بر چمن بردم نرم و لطیف  مانند پوست گربه . مدتی در گشت و  گذار بودم حرکات حیوانات مختلف را می دیدم  جرعت نزدیک شدن  به آنها را نداشتم . از دور مردی را دیدم که به طرف می آمد  نا خود آگاه مضطرب شدم  نزدیک و نزدیک تر می شد  جلو آمد  باورم نمی شد  امکان نداشت  پدرم بود  بابام بود بابا  خودش بود  بابای من به همان جوانی 27 سال پیش  با صورتی روشن و شفاف  پاهایم سست شد قبول کردم که خواب می بینم  اینجا کشور کره  شهر سئول  نیست . اینجا همه خواب است  خواب  بابام رو کرد به من و باصدای "او" گفت : سلام

 

 

ادامه دارد    


برچسب‌ها:

تاريخ : پنج‌شنبه 20 آبان 1395 | 23:25 | نویسنده : yaddashtkon | ارسال نظر(0)

.: Weblog Themes By SlideTheme :.

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید



  • سحر دانلود