در همسایگی گودزیلا-قسمت یکم

ا این حرف سعید،تکیه ام واز صندلی برداشتم وبه سمتش چرخیدم...متعجب وناباور خیره شدم بهش... دنده رو عوض کرد ونیم نگاهی بهم انداخت... - اونجوی که ارغوان می گفت،بعداز کلی کلنجار رفتن و سمج بازی رادوین،داداشت قبول می کنه آدرست وبهش بده!...بعداز پنج ماه وچند هفته،تازه اشکان امروز به حرف اومد!آدرس وشماره تلفنت وبه رادوین داد واونم اومد دنبالت...و فقط ارغوان وامیرو اشکان ودر جریان گذاشت!...اومد اینجا،تو همین شهر...اومده بود دنبال تو...چیزی نمونده بود برسه که... به این جا که رسید مکث کرد... نفس عمیقی کشید وزمزمه کرد: - تصادف کرد!...الانم تو بیمارستانه...حالش اصلا خوب نیست...شاید...شاید آخرین باری باشه که کنارمونه! وساکت شد... نگاهش به روبرو خیره بود...نگاهی که حالا برق میزد!...از اشک!!!...



برچسب‌ها:

تاريخ : یکشنبه 25 آبان 1399 | 10:09 | نویسنده : yaddashtkon | ارسال نظر(0)

.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران


  • سحر دانلود