ربابه  (1)

 

صورتش را میان دو دستم گرفتم  و نگاهم  به سفیدی ریشه  موهای رنگ شده اش افتاد  و لبانم را بر نقطه مشترک پیشانی و ریشه موهایش گذاشتم  درست انگار بر نقطه تماس دریا و خشکی دریک ساحل بی انتها  لب فرو آوردم . لبانم را بر پیشانیش فشردم  در آرزوی خروج  خون و جانم از لبان .

در فصل مشترک نو جوانی و جوانی بودم کلاس دوم دبیرستان  از سالها پیش رسم بر این بود ایام تابستان و سه ماه تعطیلی  مدارس من به کارگاه  کفشدوزی "دایی " خویش می رفتم بقصد کار و کسب پول تو  جیبی تابستان و کمی از ایام دیگر سال.


کار در کارگاه کفش دوزی سختی خواص خودش را دارد بوی تند و گیج کننده چسب  کار یکنواخت و  سخت  در حالت نشستن مستمر از کارگران کفاش افرادی با روانی خسته و افسرده و درندگی  اخلاقی  می سازد . در گذشته  میان  صنف کفاش رسم براین بود تا حقوق و دستمزد را  آخر هفته یعنی بعد از ظهر پنج شنبه دریافت کنند . و در همین بعد از ظهر آخر هفته ها  بود که سیل کارگران  به طرف " قلعه شهر نو " برای رفع تنش و فشار یک هفته  وخوشگذرانی و ارضاع نیاز جنسی  سرازیر بود . در یک بعد از ظهر پنج شنبه  گرم تابستان بود که  کارگران  کارگاه  من را به اسرار  از سر خنده و شوخی  و این که من تا به آن روز به "شهر نو " نرفته بودم  بردنند .سوار بر اتوبوس  دو طبقه  "لیلاند " شدیم و در   میدان گمرک (میدان رازی) پیاده و  وارد خیابان  راه پیما  شدیم  خیابانی پر از مغازه  و شلوغ  و انباشته از مردان  از همه سنین بود .  انگار زنان از زمین محو  شدن و یا  اصلا خلق نشدن همه مرد و همه جا مرد برزخ مردان بود از تمامی اقشار متوسط به پایین  به دروازه ای رسیدیم. دو دژبان و چند پلیس در اینسوی و آنسوی دروازه بودنند  و از ورود افراد کم سن و سال  و سربازان  جلو گیری می کردنند . من که تازه ریش و سبیلم  جوانه زده بود  در میان  همکارانم و انبوه جمعیت از دروازه گذشتم. خیابان و محله ای بود درست مانند دیگر محله های قدیمی شهر تهران  با خانه هایی که در ب  همه آنها باز بود و مردان داخل و خارج می شدنند.یاد  پیرمرد همسایه  افتادم  که می گفت : "قلعه شهر نو" تهران را در زمان قاجار مردی  سفید موی  به نام " زال ممد"  پایه گذاشت . او تمامی زنان فاحشه  اطراف وخارج از شهر تهران را در مکان فعلی ( خیابان کارگر جنوبی میدان رازی  و دقیقا در مکان فعلی بیمارستان فارابی و فرهنگسرای رازی) جمع کرد و با ساخت آلونک آنان و بچه های نا مشروع آنها را اسکان داد . و مرکزی شد برای فحشاء. در زمان رضا شاه سرمایه داری خیر  و زرتشتی  بنام "ارباب جمشید" با صرف هزینه شخصی دست به ساخت خانه های  مرتب و مفید در آنجا برای آن زنان و بچه هایشان زد. که باعث لقب شهر نو شد و در زمان نخست وزیری " قوام " و "رزم آرا "دور تا دور آن محله دیوار کشیده شد . درست مانند برلین .و به خاطر این دیوار لقب "قلعه شهر نو " به آن دادنند .  خیابان هایی  هم بنام "جمشید " و" قوام "در آنجا نام گذاری شد . و آنجا  شد  مرکز ثقل  نیاز , تماس, غم,  محبت, تنفروشی , ظلم, جنایت, تباهی , اضمحلال ,مهربانی . و هر آنچه که در جای دیگر کم وکمرنگ بود در آنجا با غلظت فراوان یافت می شد. بنا به  توصیه دوستان همراهم  که همه به اتفاق از خانه "اشرف چهار چشم "  و کیفیت  خانمهای  او تعریف می کردنند . تصمیم گرفتیم  به خانه "اشرف چهار چشم " برویم  . از در خانه ای  قدیمی وارد حیاط شدیم .چند پله را  طی کردیم تا اختلاف سطح کوچه و خیابان  با حیاط از بین برود . حیاطی  سرشار از "حیاط " با حوزی چهار گوش  در مرکز  و ساختمان و اطاق در دو سو  با سطحی که با آجر فرش شده بود . در جلوی هر دو ساختمان تراس بود در گوشه حیاط کنار پله  ای که به تراس راه داشت میزی بود و خانمی چاق و آرایش کرده  با سیگاری در گوشه لب  و دو مرد تنو مند در دو سویش آنجا نشسته بود. این خانم چاق که  با نام "مامان" صدایش می کردنند .کارش فروش" ژتون" بود . ژتون  عشق و محبت . داخل حیاط پر بود از صندلی های چوبی  لهستانی وچند مبل کهنه درست مثل مطب  دکتر  ,آرایشگاه, حمام نمره,    برای نشستن مشتری ها , منتظران , تشنگان جسم و عشق,ارواح خسته از زندگی زمینی ,گرسنگان  جسم و تن و بدن, و تمامی کسانی که چشم به  بالکن  روبروی هر اطاق داشتنند. تا زنی بیاید خود را نشان بدهد  بقصد عرضه  جسم و تن . 

 

 

ادامه دارد


برچسب‌ها:

تاريخ : سه‌شنبه 16 آذر 1395 | 22:00 | نویسنده : yaddashtkon | ارسال نظر(0)

.: Weblog Themes By SlideTheme :.

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید



  • سحر دانلود