فروشنده  مترو (3)

 


ساعتها گذشت  مانند کودکی که تازه  راه رفتن  را آموخته  افتان و خیزان  گام بر می داشتم  چشم در چشم مردم دوخته هدف غائی  زندگی و خلقتم را فروش یک بسته  بیشتر پاستیل می دیدم. مثل یک حرفه ای در یکی از ایستگاه ها پیاده شدم تا واگن عوض کنم  دو دست در دو سویم  من را گرفتن  نگاهی انداختم دو مامور انتظامی مترو بودن .
یکی از آن دو  گفت : مگر اینجا بازار است ؟ با چه اجازه ای  می فروشی؟
من هم بنا به تربیت و فرهنگ  محیطی که در آن رشد و تکوین پیدا کردم  در ابتدا با اقتدار  از حق فروشندگی خودم دفاع کردم ولی بعد از این که قدرت طرف مقابلم را بیشتر از خود دیدم  با توسل به  فرو دستی و التماس  از دستشان گریختم .


من هم که قوانین نا نوشته اجتماع را خوب می فهمم و خوب درک می کنم . رو کردم به آقای "دلفی" و گفتم چشم و مثل یک آدم سر به راه  رفتم . ولی آن حس آشنای مشترک  سگی  مجبورم کرد برگردم  . به  دلفی گفتم بگذار در مترو فروشند گی کنم  هرچه سود و در آمد  داشتم  مال تو.
نگاهی  عمیق به من کرد و گفت : به قیافه  تو نمی خورد  جوجه دانشجو  جامعه شناسی باشی  چند  نمونه  قبلا داشتم  ولی دختر و پسرهای  جوان بودن نه مثل تو . نکند  خبرنگار باشی ؟ یا  فیلم ساز؟
گفتم : هیچ کدام  بیماری دارم با دستفروشی در مترو درمان می شود .
دلفی گفت: به یک شرط  هرچه را من میگویم می فروشی . و هر کجا و هر ساعت من می گویم  می فروشی . هر روز در دو نوبت هم مقدار فروش خودت را به من تحویل می دهی.
گفتم : قبول است . در ذهنم نمی گنجید در سن 47 سالگی گرفتار مافیای  گدایی و دسفروشی مترو تهران شوم.

یک خصلت رفتاری  در سگ  وجود دارد که من در خود و خیلی از آدمهای دیگر دیده ام  و آن این است . " وقتی  استخوان  پوسیده و یا هر جسم سختی را که در دهان سگ است بخواهید از دهانش خارج کنید  با حرس و ولع  بسیاری مقاومت می کند و سر را به هر سو تکان می دهد "  بطوریکه حفظ آن جسم  به دندان گرفته  هدف اصلی و نهایی  سراسر زندگی او می شود . و من در آن ایستگاه بعد از جدا شدن از آن دو مامور انتظامی  مترو  حس مشترک    آن سگ را پیدا کردم  تصمیم به ادامه فروشندگی  در مترو را  گرفتم . روز دوم   بود که یکی از دستفروشان همکار  جلویم را گرفت و به من گفت  ایستگاه بعدی پیاده شو و در راه  پله  خروجی  بمان  یک نفر بنام " دلفی"  با تو کار دارد . در ابتدا جدی نگرفتم  ولی بعد از کمی  فکر و مراجع به حس تصمیم گرفتم بروم  و ببینم  موضوع چیست . کنار پله خروجی ایستاده بودم که آقای "دلفی " را دیدم  مرد جوانی سبزه رو  با چهره خشن  جلو  آمد و گفت :  با اجازه چه کسی  آمدی در مترو  جنس  می فروشی؟  فکر کردی اینجا بی حساب کتابه ؟  بساط خودتو جمع کن و برو  پشت سرتم نگاه نکن  وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی .


ادامه دارد


برچسب‌ها:

تاريخ : سه‌شنبه 19 بهمن 1395 | 22:50 | نویسنده : yaddashtkon | ارسال نظر(0)

.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران


  • سحر دانلود