فروشنده  مترو(1)

 

هر وقت سوار مترو تهران می شدم با دیدن فروشندگان دورگرد داخل واگنهای مترو یک ترکیب حسی  وجودم را فرا می گرفت . حسی آمیخته به ترهم و دلسوزی  با حسادت و غبطه  . ترهم و دلسوزی برای اینکه در این شرایط سخت اقتصادی  کسی  با حداقل امکانات مالی دل به دل این محیط خشن حاکم بر این کلان شهر بزند روزی و خرج خانواده اش را با مشقت  کسب کند .و حسادت از آن جهت که این عمل خود یک جسارت و توانایی اجتماعی است کالایی ساده را در دست بگیری و با اتکا ء به مهارت اجتماعی خود و اعتماد به نفس  بتوانی پول از دست مردم در حال گذر کسب کنی. و این که من اگر این امکانات مالی و اجتماعی  مختصر خود را چه به حق و چه نا به حق نداشتم  می توانستم 


با اتکاء به توانایی های فردی خودم  اینچنین کسب معاش کنم؟    ارتعاش دائمی این فکر و حس  بلخره منو مجبور کرد بدون اطلاع همسر و فرزندم  و مرخصی گرفتن از خودم . دست به این جسارت بزنم و چند روزی در مترو تهران دستفروشی را تجربه کنم . برای شروع چند عامل را باید در نظر می گرفتم  اول چه کالایی  را در مترو بفروشم ؟ دوم  از کدام ایستگاه  و کدام خط شروع کنم ؟   لباس چگونه بپوشم که هم طبیعی به نظر بیاد  و هم بخاطر حفظ آبروی  همسر و فرزند و دوست و آشنا راحت شناخته نشوم . در ابتدا  پاستیل  شیبا با  را چون از کودکی دوست داشتم انتخاب کردم . البته در دوران کودکی ما شیبابا  نبود  بلکه به نام" آبنابات کشی"  مشهور بود و من دیوانه وار  عاشق آن بودم .وسالهای سال دلیل  این علاقه برایم مهم بود و دائم به آن فکر می کردم . و با خود می گفتم این شیرینی آمیخته به سفتی  وسختی  و کشسانی  الاستیک  یاد آور چه چیز  دلچسب  و دلنشین است  که در عمیق ترین نقطه ذهن من جا پیدا کرد ؟ بعد از سالها فکر و مراجعه به گذشته خود فکر می کنم پیدایش کردم . و آن "نوک سیاه  و بزرگ و سخت  پستان  اشرف خانم " بود . من تا سه سالگی شیر  می خوردم  و بنا به گفته مادرم در بدو تولد من پستان مادرم  علیرغم داشتن  شیر نوک  قابل مکیدن نداشته  و بخاطر گرسنه نماندن من  مادرم دست به دامن "اشرف خانم " زن صاحب خانه  که تجربه جسمی و روحی تولد و زایمان و پرورش هشت  فرزند را داشت  شد . و من پسر یکی یکدانه را به امید پستان و نوک ورزیده  سفت  و الاستیک  اشرف خانم  سپرد . و حالا بعد از 45 سال مبنای انتخاب کالای فروش من در مترو شده .  چهار جعبه پاستیل  خریدم در یک ساک ورزشی گذاشتم  از ایستگاه آزادی  وارد شبکه مترو شدم پا در اولین واگن گذاشتم . نوسان قلبم یک منحنی بالا رونده داشت . طوری که تنفسم را آرام آرام مختل  می کرد.

 


ادامه دارد


برچسب‌ها:

تاريخ : سه‌شنبه 19 بهمن 1395 | 22:47 | نویسنده : yaddashtkon | ارسال نظر(0)

.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران


  • سحر دانلود