خوش آمدی : [Login_Name]
آخرین ورود:[Login_Date_Last]
نام کاربری : [Login_Username]
ارسال پست جدید
پنل کاربری
مشاهده پروفایل
ویرایش پروفایل
ارسال پیام
پيام خصوصي (خوانده نشده [Login_Count_Message])
پیام های ارسال شده
خروج از سایت
چت نهان | روم نهان | روم | - چت نهان محبوب ترین چت روم ایران زمین پاتوق دختر پسرها سنیگل - دوشنبه 08 دی 1404
چتت نهان | نهان چت | شلوغ ترین چت روم ایران - نهان چت | چت نهان شلوغ ترین و قدیمی ترین چت روم ایران زمین
اکبر یوسفی - عرض سلام و خسته نباشد و تشکر از عنایتی که می فرمایند. - دوشنبه 08 دی 1404
صدای مشاور - مدارس شاهد - دوشنبه 08 دی 1404
شیما - سلام
هونام سنگ - سلام وبلاگ خوبی دارید بهتون تبریک میگم ممنونم ازتون دوست عزیز
میلاد شیرزادی - سلام،من دوتا از این طرحا رو میخوام،برام میفرستین؟از بالا دهمی و یازدهمیخيال خام
در شهري مرد فقيري زندگي مي كرد . وقتي از دنيا رفت به پسرش كمي پول به ارث رسيد . پسر تصميم گرفت كه با همين پول اندك شغلي براي خودش دست و پا كند . او با اين پول تعدادي شيشه خريد و آنرا درون سيني گذاشت و به بازار برد تا بفروشد .
در گوشه اي از بازار سيني اش را گذاشت و كنار آن نشست .
با خود گفت : اين شيشه ها را به دويست درم مي فروشم و با پول آن دوباره شيشه مي خرم و آنها را هم به همين طريق مي فروشم . كم كم پولدار مي شوم . با پولي كه بدست مي آورم ، خانه اي بزرگ و مجلل مي خرم ، فرشهاي گرانبها مي خرم ، غلامان و كنيزان بسياري مي خرم ، لباس فاخر مي پوشم . مهمانيهاي مجلل و بزرگ مي دهم و تمام بزرگان شهر را دعوت مي كنم . كم كم مشهور مي شوم .
خرس شكار نشده
دو شكارچي به نام آلفرد و اگوست ، از نزديك جنگلي مي گذشتند تا به منزلگاهي رسيدند
نمودند بر يك رباطي ورود
كه بر جنگل خرس نزديك بود
آن منزلگاه نزديك جنگلي بود كه خرس بزرگي در آن زندگي مي كرد . شكارچيان ديدند كه همه مردم از هيكل بزرگ خرس و پوست با ارزش آن صحبت مي كنند . كه تا حالا هيچ شكارچي موفق به صيد آن نشده است
پيش گوئي حوادث
خواجه نصيرالدين طوسي در صدد بود تا بتواند رصدخانه اي را ايجاد كند . او از خان مغول درخواست كمك كرد وليكن هلاكوخان قبول نمي كرد .
روزي كه دوباره بحث در اين موضوع در گرفت هلاكوخان به خواجه گفت : چرا بايد اين همه پول صرف كار بي ارزشي مثل رصدخانه شود . مگر پيشگوئيهاي نجومي به چه درد مي خورد و آيا مي توان از وقوع حوادث جلوگيري كرد ؟
خواجه نصيرالدين گفت : حرف شما صحيح است با پيگويي حوادث نمي توان نقشي در وقوع يا عدم وقوع يك حادثه داشت .
خان گفت : حال كه بي تاثير است پس چرا اين همه پول خرج اين كار كنيم .
|
چوب زدن بر آب |
|
|
|
|
|
|
روزي شيوانا از راهي مي گذشت. جواني را ديد كه تكه اي چوب در دست گرفته و با آن بر سطح آب جويبار مي كوبد. شيوانا كنار جوان نشست و از او پرسيد: «چرا اين چنين مكدر و گرفته با چوب بر سطح آب مي كوبي! |
|
جوان آهي كشيد و گفت: «من ذوق شعر دارم و هر زمان كه بيكار مي شوم شعر مي سرايم. اما امروز در مدرسه همه مرا به خاطر شعر گفتن مسخره كردند و مدير مدرسه به من گفت كه چوب زدن بر سطح آب بهتر از شعر گفتن است. من هم براي اين كه كار بهتري انجام دهم دارم بر سطح آب مي كوبم!» شيوانا تبسمي كرد و دستي بر شانه جوان كشيد و سپس به سوي درخت بالاي سرش خيره شد و پرنده اي آواز خوان را نشان جوان داد و گفت: «پرنده براي من و تو و يا درخت و جويبار آواز نمي خواند. او آواز مي خواند فقط براي اين كه آوازش مي آيد. شاعر واقعي هم كسي نيست كه براي ديگران و جلب رضايت آن ها شعر بخواند يا نخواند!» جوان دست از اين كار بيهوده برداشت و مدتي به چشمان شيوانا خيره شد و آن گاه انگار چيزي دريافته باشد چوب را دوباره بر سطح آب زد و شعري با مضمون زيبايي چوب زدن بر آب سرود!! |
|
پند مادر
دهقاني با زن و تنها پسرش در روستايي زندگي مي كرد. خدا آنها را از مال دنيا بي نياز كرده بود . مرد دهقان هميشه پسرش را نصيحت مي كرد تا در انتخاب دوست دقت فراوان كند و افراد مناسبي را براي دوستي برگزيند
سالها گذشت تا اينكه پدر از دنيا رفت. تمام اموال و املاكش به پسرش رسيد .
پسر كم كم نصيحتهاي پدر را فراموش كرد و شروع به ولخرجي كرد، و در انتخاب دوستان بي دقت شد . هر هفته مهماني مي داد و خوش مي گذراند . روزها مي گذشت و پسر براي تامين هزينه هاي خود هر بار تكه اي از زمينهاي پدرش را مي فروخت .
انتخاب قاضي
در روزگار قديم ، قاضي شهر تصميم گرفت كه جانشين خودش را انتخاب كند . اين موضوع را با چهار شاگرد در ميان گذاشت و گفت : آماده باشيد تا فردا بعد از جلسه دادگاه امتحاني از شما بگيرم .
فردا صبح شاگردان در در جلسه حاضر شدند ، بعد از اينكه قاضي به شكايات رسيدگي كرد و دادگاه خلوت شد ، قاضي به شاگردان خود گفت : براي امتحان آماده باشيد . مسئله اين است :
اسفنديار
|
اسفنديار پهلواني بزرگ و پسر شاه گشتاسب بود و مادرش كتايون فرزند قيصر روم بود .سه فرزند پسر داشت كه بهمن از همه بزرگتر بود . اسفنديار خسته وليكن پيروز از جنگ با ارجاسب برمي گشت . او دو خواهر خود را از چنگ اسارات ارجاسب نجات داده بود . او ميدانست كه دوران سختي بسر رسيده و تمام دشمنان ايران سركوب شدند و حالا بيايستي پدرش به پيمانش وفا مي كرد و تخت شاهي را دست او ميسپارد و ديگر هيچ دليل و بهانه اي وجود نداشت تا از اين كار خودداري كند . |
ابا برقي و خانه هاي ايراني
يكي از روزهاي گرم تابستان همه در خانه بودند . ناهارشان را خورده بودند .
در اين هواي خيلي گرم در يك اتاق خنك يك چرت خيلي مي توانست لذت بخش باشد . ولي تازه خوابشان برد كه برق قطع شد .
ديگه خوابيدن خيلي سخت بود . با اين گرما كه نمي شد خوابيد . چون در يك مدت كوتاه كم كم خنكي اتاق تبديل به يك گرماي طاقت فرسا مي شد .
دختر كوچولو پيش خودش فكر كرد كه مردم قبل از اختراع برق و توليد اين كولرهاي خنك كننده چكار مي كردند .
.jpg)
.png)
(1).jpg)
(1).jpg)
.jpg)
.png)
(2).jpg)
.png)
.jpg)
توجه توجه توجه
برای دانلودهر اسمی روی اسم کلیک کنید
امروز
امروز گفتم : دکتر مشگل او چیست؟
دکتر گفت : کهولت , پیری , مغزش کوچک شده , ریه عفونت کرده , مغز عفونت کرده .
امروز گفتم: تو یک ماده ببر بودی و هفت بچه یتیم را به دندان کشیدی و بزرگ کردی . با زمین و زمان جنگیدی .
گفت: حالا یک تکه گوشت خوابیده به روی تخت بیمارستانم که 65 نفر برای همراه بودن یا نبودن من دعوا می کنند .
امروز گفتم: تو نود سال این تن را باخود کشیدی و خسته شدی ؟می خواهی از حالا تا ابد استراحت کنی؟
گفت: تنم خسته است ذهنم خسته نیست