چت نهان | روم نهان | روم | - چت نهان محبوب ترین چت روم ایران زمین پاتوق دختر پسرها سنیگل - دوشنبه 08 دی 1404
چتت نهان | نهان چت | شلوغ ترین چت روم ایران - نهان چت | چت نهان شلوغ ترین و قدیمی ترین چت روم ایران زمین
اکبر یوسفی - عرض سلام و خسته نباشد و تشکر از عنایتی که می فرمایند. - دوشنبه 08 دی 1404
صدای مشاور - مدارس شاهد - دوشنبه 08 دی 1404
شیما - سلام
هونام سنگ - سلام وبلاگ خوبی دارید بهتون تبریک میگم ممنونم ازتون دوست عزیز
میلاد شیرزادی - سلام،من دوتا از این طرحا رو میخوام،برام میفرستین؟از بالا دهمی و یازدهمیفروشنده مترو(6)
احتیاج به هوش خیلی زیادی نیست تا هر کسی بفهم تو برای معاش در مترو فروشندگی نمی کنی . ماموران انتظامی و امنیتی در سطوح مختلف هم می دانند فقط به خاطر پشتیبانی " کولی ها " و "فیوج ها " است که می توانی در اینجا با این سر و وضع بمانی و نمایش یک فروشنده را اجرا کنی.
پیر مرد شیک پوش به همین راحتی با من شروع به صحبت کرد و من خیره به چهره او چشم دوخته بودم .
با تعجب پرسیدم اینجا چه خبر است ؟ شما چه کسی هستیید ؟ شما هم فیوج هستید ؟
پیر مرد بعد از نگاه به" لب تاب " و وارد کردن تعدادی اعداد و ارقام و و بررسی یک نمودار به نظر پیچیده در صفحه مانیتور "لب تاب" خود رو کرد به من و با متانت گفت:
فروشنده مترو(5)
روزها از پی هم می گذشت و من نگاهم نسبت به گذشته و مردم اطرافم تغییر می کرد و هفته ای دو روز در هفته درست مانند کودکی که به کلاس نقاشی تابستانی خویش می رود . به مترو می رفتم برای دستفروشی از تمام سنین دوست و همکار پیدا کرده بودم کسانی را می دیدم و می شناختم و با آنها دوستی می کردم که قبلا به ظاهر در مقابل نگاهم بودن ولی نمی دیدمشان . دوستانی فیوج پیدا کردم با اسامی متفاوت با دیگر مردم مانند صد توماني، مدهوبالا، اشرافي، هيرا، رسميه ,گيلا , جميل، عظيمه، اصيل، فداحسين و صاحبعلي ما بصورت تیمی کار می کردیم در تیم ما فروشنده زن , مرد , گدای زن به همراه نوزاد و همینطور کودک گدا وکودک فروشنده بود. جالب این بود که آنها پیشاپیش واگنها را شناسایی می کردنند و می دانستنن در کدام واگن حتی در کدام قسمت می توان فروش و درآمد بیشتری داشت .
فروشنده مترو(4)
بو گیر پا , بوگیر کفش , بو گیر کف کفش , کف پای شما دیگر بوی بد نمی دهد با استفاده از " نانو تکنو لوژِی" فقط هزار تومان.
بنا به تصمیم مقامان ارشد مافیای دستفروشی و مخصوصا شخص آقای "دلفی" قرار بر این شد تا من هفته ای دو روز در ساعات مشخص در مترو "بوگیر پا" بفروشم .مدت کوتاهی این روند ادامه داشت تا یکی از روزهایی که می خواستم مبلغ فروش آن روز را تحویل دلفی بدهم . بعد از تحویل وجهه "دلفی" رو کرد به من و گفت : چای می خوری؟
با تعجب گفتم : بله می خورم اما کجا ؟ اینجا مگر قهوه خانه است؟
فروشنده مترو (3)
ساعتها گذشت مانند کودکی که تازه راه رفتن را آموخته افتان و خیزان گام بر می داشتم چشم در چشم مردم دوخته هدف غائی زندگی و خلقتم را فروش یک بسته بیشتر پاستیل می دیدم. مثل یک حرفه ای در یکی از ایستگاه ها پیاده شدم تا واگن عوض کنم دو دست در دو سویم من را گرفتن نگاهی انداختم دو مامور انتظامی مترو بودن .
یکی از آن دو گفت : مگر اینجا بازار است ؟ با چه اجازه ای می فروشی؟
من هم بنا به تربیت و فرهنگ محیطی که در آن رشد و تکوین پیدا کردم در ابتدا با اقتدار از حق فروشندگی خودم دفاع کردم ولی بعد از این که قدرت طرف مقابلم را بیشتر از خود دیدم با توسل به فرو دستی و التماس از دستشان گریختم .
فروشنده مترو (2)
داخل دریای یخ افتاده بودم دست و پایم منجمد شده بود بسختی حرکت می کرد نه دم داشتم و نه باز دم . باورم نمی شد چونین ضعیف باشم با خود گفتم منصرف شو بسته های پاستیل را بگذار زیر میز کار خود و هر ده دقیقه یک بسته اش را با کسب لذت تمام بخور و از خیر تجربه و توانایی اجتماعی بگذر در آستانه سکته هستی . نمی دانستم چنین نا توان هستم. ازاین کار ساده تر چیزی است ؟ با خود گفتم نقشی را که جامعه برای تو در نطر گرفته واقعا چنین سخت و محکم نفوذ ناپزیر است ؟ تو با آن آرزو های بلند توقعات آنچنانی در کجا واقع شدی ؟ کار از این ساده تر؟
فروشنده مترو(1)
هر وقت سوار مترو تهران می شدم با دیدن فروشندگان دورگرد داخل واگنهای مترو یک ترکیب حسی وجودم را فرا می گرفت . حسی آمیخته به ترهم و دلسوزی با حسادت و غبطه . ترهم و دلسوزی برای اینکه در این شرایط سخت اقتصادی کسی با حداقل امکانات مالی دل به دل این محیط خشن حاکم بر این کلان شهر بزند روزی و خرج خانواده اش را با مشقت کسب کند .و حسادت از آن جهت که این عمل خود یک جسارت و توانایی اجتماعی است کالایی ساده را در دست بگیری و با اتکا ء به مهارت اجتماعی خود و اعتماد به نفس بتوانی پول از دست مردم در حال گذر کسب کنی. و این که من اگر این امکانات مالی و اجتماعی مختصر خود را چه به حق و چه نا به حق نداشتم می توانستم