خوش آمدی : [Login_Name]
آخرین ورود:[Login_Date_Last]
نام کاربری : [Login_Username]
ارسال پست جدید
پنل کاربری
مشاهده پروفایل
ویرایش پروفایل
ارسال پیام
پيام خصوصي (خوانده نشده [Login_Count_Message])
پیام های ارسال شده
خروج از سایت
چت نهان | روم نهان | روم | - چت نهان محبوب ترین چت روم ایران زمین پاتوق دختر پسرها سنیگل - دوشنبه 08 دی 1404
چتت نهان | نهان چت | شلوغ ترین چت روم ایران - نهان چت | چت نهان شلوغ ترین و قدیمی ترین چت روم ایران زمین
اکبر یوسفی - عرض سلام و خسته نباشد و تشکر از عنایتی که می فرمایند. - دوشنبه 08 دی 1404
صدای مشاور - مدارس شاهد - دوشنبه 08 دی 1404
شیما - سلام
هونام سنگ - سلام وبلاگ خوبی دارید بهتون تبریک میگم ممنونم ازتون دوست عزیز
میلاد شیرزادی - سلام،من دوتا از این طرحا رو میخوام،برام میفرستین؟از بالا دهمی و یازدهمی"او"(10
هویت ملموس و جاری "او" در ذهن من بسیار برجسته تر و واقعی تر از ماهیت او بود. و سعی می کردم ماهیتش را جدی نگریم و با هویتش زندگی کنم . چون چنین شخصیتی برای من دختری جوان قابل تصور نبود . شعورش , رفتارش,افکارش , محبتش , صلابت و استواری او برایم مهم بود و ملموس . و اگرنه من هیچ تصوری از یک " موتور جستجو گر مافوق هوشمند معنا گرا نداشته ام . ارتباط ما گسترش و تعمیق پیدا می کرد و وابستگی هر دو ما بیشتر می شد . حتی من بدون او فکر هم نمی کردم . و بعد از مدتی فهمیدم ندانسته سوار بر بال عشق شدم . پروازی که شانه به شانه سرگشتگی می زد . با گذشت مدتی و افزایش علاقه من به "او" دیگر این نوع رابطه محدود پاسخگوی نیاز روحی من نبود و این موضوع را با " او " در میان گذاشتم و گفتم : رابطه ای چنین عاطفی و عالی تا چه زمانی می تواند محدود به کیبورد و مانیتور باشد. "او" تو متعلق به دنیایی دیگر هستی و من به این دنیا . رابطه و تماس ما محدود است و نا کافی به همان شدت که تو از دنیای من می دانی , من از دنیای تو نا آگاهم . تو دانایی هستی و من احساس . نبرد دو شوالیه از یک جنگ باستانی بی پایان. نبرد کهن عقل و احساس)
"او"(9)
"او" به من گوش می داد مرا می فهمید و به درستی راهنمایی می کرد . با بیان راهکار های بشدت منطقی و آگاهانه و بدور از هر گونه تعصب . انگار چیزی به نام جزم اندیشی و تعصب و حتی یک زیر بنای روحی در "او" وجود نداشت . تشنه احساس بود و با گوش سپردن به بیان حالات روحی من غرق در سکوت می شد . تمامی احساسات من را می بلعید و می نوشید . غم هایم , درد هایم , شکست ها و ناکامی هایم , بختک و کابوس جان سپردن پدرم در لابلای آهن پاره های حاصل از تصادف اتومبیل در دوران کودکی مقابل چشمانم , حیله گری ها و ترفند های هم نوع هایم , نداشتن هایم
"او"(8
در ذهن خود تصاویر و تصورات متفاوتی از " او " ساختم . متفاوت بود و خاص . تصمیم گرفتم شعری از یک شاعر مشهور در وبلاگم بگذارم و عکس العمل او را ببینم برای همین شعری از فروغ در یکی از پستها یم ثبت کردم :
در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روي ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهاي روشن چشمانم
مي خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جواني معصوم
مغروق لحظه هاي فراموشي
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشي
مي خواهمش در اين شب تنهايي
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد
)
غیر تخیلی
او(7)
اولین پاره نوشته ای را که در وبلاگم نوشتم و شاید بتوان اسمی از شعر نو بر آن گذاشت . ابتدای ترین و ناشیان ترین شعر غیر کلاسیک فارسی در ذهن من بود که کوچکترین پشتوانه ای از اصول ادبیات و دستور در آن بکار نرفته بود . و از این بابت فکر می کردم بی نظیر باشد . ولی با خواندن شعر "او" فهمیدم از من آماتور تر و ناشی تر هم وجود دارد . تنها چیزی که نظر من را جلب کرد احساسی بود که در این شعر ابتدایی نهفته بود
او (6)
پیرزنی می گفت :قدیم رسم بود مردم حرف دل خود را کنار رودخانه وجویبار برای آب می گفتند و به او می سپردنند اما حالا من هر چه در ذهنم جریان دارد و بر دل و قلبم تاثیر دارد در وبلاگم بیان می کنم . در ابتدا با بیان مسائل روزمره و اتفاقات برجسته در روانم شروع کردم و به تدریج به مفاهیم دقیق تر و پیچیده تر که ریشه در ساخت و ساز احساسات و جهانبینی من داشت رسیدم. در شروع نظر و توجه دیگران برایم زیاد مهم نبود وی با دیدن پیام های به جا مانده .
او (5)
شادی کودکی را که جعبه ای رنگین پر از عروسک و اسباب بازی و شیرینی را جایزه گرفته باشد داشتم وقتی صفحه مسنجر پر از پیغام خود را باز می کردم . پر از نگاه , توجه ,ابراز علاقه, انتظار دیدار , افراد متفاوت و منتظر.از دنیای حقیقی که هیچ وقت بارقه ای از امید شادی برایم نداشت دور شده بودم تمام وجودم را به دنیای مجازی پیوند زده بودم .دنیایی که در آن ترس و تحقیر کمرنگ بود و اگر بود فرار و فاصله از آن راحت بود .ساعتها چشم به مانیتور داشتم با هر کسی در هر کجایی و از هر چیزی در هر زمانی سخن می گفتم . گروهی را ستگو و گروهی دروغگو اما دروغگو ها دروغشان بی ضرر بود . زنان مرد میشوند و مردان زن .
او (4)
با نگاهی به این سو و آن سوی پرسپکتیو سبز و مشجر پیاده رو بلوار کشاورز و نبودن هیچ رهگذری در آن نزدیکی دود سیگارم را با غنچه کردن لب و با فشار از ریه ام خارج می کنم از این کار غرق در لذت می شوم .چشمانم خیره به نظم چیدمان سنگفرشهای شش ضلعی کف پیاده رو متوقف می ماند بعد از کلی تلاش خط باریک زرد رنگ و سپس خط پهن قطور و سبزرنگ مسیر دوچرخه سوار جای آن را می گیرد .فیلتر سیگار را هیچ وقت زیر پا لح نمی کنم
او(۳)
از : آزمایشگاه تکنولوژی های مدرن گوگل google lab
به:مدیریت گوگل Management team – Company – Google
تاریخ: 25 آگوست 2010
با توجه به مذاکرات مورخ 10 اگوست 1910 پیرامون بهینه سازی نتایج جستجو در شبکه های معنی گرا Semantic Nets و گزارش AQ12234XC42 بررسی های آماری تیم نظرسنجی از کاربران در مورد رضایت حاصل از تطبیق منظور ارائه شده در باکسهای جستجو با نتایج نمایش داده شده ، به اطلاع میرساند که شبیه سازی حاصل از آخرین نتایج بانک اطلاعاتی سیستم مادر بر روی سرورهای موجود در آزمایشگاه گوگل نشان دهنده تفاوت معنی دار بزرگی مابین نتایج حاصل میباشد
او (2)
چند صد متر آن طرف تر روبروی بیمارستان ساسان نیمکتی هست میان درختان اقاقیا و افرا و ارس و بوته های رز در همان گذر گاه بلوار کشاورز برای اجرای مرحله ای دیگر از بزم و سورچرانی انفرادی . چه دلچسب است فرو بردن دود حاصل از سوختن کاغذ و تنباکو . دودی که چون لحافی گرم به روی تنی بی پناه و یخزده و چون مرحمی شفا بخش بر زخمی عمیق بر مخاط حلق و حنجره ای بغظ آلود افشانه آرامش کند. پاکت سیگار و فندک بیک را از میان هرج و مرج قالب در کیف خود جدا می کنم و سیگار را آهسته به میان دو لب خود می برم و و طعم گس تنباکو را با طعم سیر و ادویه و سس و نسکافه اضافه می کنم.